تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

 

مسلمانان تنها وقتی از عقل دفاع می کنند که از مشروب سخن به میان آورده شود، اما خود برای مذمت مشروب  از عقل استفاده نمی کنند. طنز قضیه اینجاست که بزرگترین دشمنان تعقل ، عقل را برای رد مشروب بهانه می کنند. اما آنها مگر عقل خود را پیشتر تسلیم فرامین الله نکرده اند؟ از نظر محمد مشروب خور جماعت، جنگجوی خوبی نبود.

اگر عقل برای شما مسلمانان ورد و تکرار کلمات بیهوده است مطمئن باشید من در سیاه مستی هم می توانم تسبیح بچرخانم.

نزد مسلمانان همشیره ها محرم هستند نزد ما هم پیاله ها

هستی شناسی خیام :

زمان میخوارگی وجود است. "در خود بودن" اشیا را می توان با استعاره ی فراموشی توضیح داد. ابژه ها زمان را می نوشند و وجود خود را فراموش می کنند.در فلسفه ی فراموشی خیام ، وجود سرمست از نوشیدن زمان است پس می خواری تنها افیون واقعی برای مرگ است. فلسفه ی می خوارگی به اوج رسیدن زمان حال واقعی است.

چنین فلسفه ای که خود را در جریان پرخروش زندگی غرق می کند و تا آخرین لحظه پشت به آبشار مرگ می ایستد، قادر به استخراج امراجتماعی از امر کیهانی نخواهد بود. باز هم افیونی دیگر. فلسفه ی واقعی تبدیل زمان به تاریخ است و نه تغلیظ آن به  زمان حال واقعی ،به  "شدن محض" بدون این که حتی چیزی چیز دیگری بشود.

نیچه که مدام دم از دیونوزوس می زد عقلش نرسید  جمله ی معروف خود را تصحیح کند :

به سراغ زنان اگر می روی مشروب را فراموش نکن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:23  توسط امین قضایی  | 

 

کارگر برده ای است که در به در به دنبالی کسی می گردد تا ارباب او باشد. با چنین بیگاری اختیاری ، بورژوازی مطمئنا تا این حد شخصیت  و دل رحمی از خود بروز می دهد که کارگرانش را شلاق نزند. پیشتر کدام برده دار ، این رویا را در سر می پروراند که با چاپ یک آگهی استخدام در روزنامه کلی کار مفت گیرش آید. وقتی میلیونها کارگر مهاجر پشت مرزها صف می کشد نیازی نیست برده داران متشخص ما هزاران فرسنگ را در اعمال قاره سیاه طی کنند.

منطق امر جزئی می گوید اگر کارفرمایی دست از کارش بکشد کارگرانش بیکار خواهند شد.

منطق امر کلی می گوید اگر کارگران نباشند کارفرمایان هم وجود نخواهند داشت و البته کارگران هم  نیازی به وجود منحوس آنها ندارند. بنابراین بیهوده نیست که بورژوازی دو دستی به روایت و شخصیت می چسبد تا تاریخ و طبقه فراموش شود. بورژوازی عاشق امر جزئی و شخصی است خصوصا وقتی اینکه قهرمان تراژیک  داستان خود را برای ارزشهای انسانی به کشتن دهد تا آنها خیالشان جمع باشد که با وجود دنیای سرد بازار آزاد ، به اندازه ی کافی در مقابل ارزشهای انسانی رقیق القلب باقی مانده اند.

اگر رویای پرولتاریا آنقدر وسعت یابد که تنها رفتن از پشت ویترین به داخل مغازه نباشد ، مطمئنا این رویا ، واقعی ترین و ضروری ترین رویایی است که هر انسانی تاکنون در سر پرورانده است. این رویا یک پایان خوش نیست ، بلکه یک آغاز ضروری است و او برای این رویا به قدر کفایت مصالح فراهم آورده است.مطمئن باشید ما  در این دنیا بسیار بیش تر از آسایش تنها عده ای بورژوا کار کرده ایم. یک کارگر برای پاک کردن عرقهایش بیش از یک بورژوا برای پاک کردن کونش ، دستمال نیاز دارد.

آنچه بر روایت ، هم تراژدی و کمدی حکم می راند، تصادف است ، اما پرولتاریا با وارد کردن ضرورت ، از منطق های روایی فراتر می رود. واقع گرایی بورژوایی تنها درک آنچیزی است که هست. واقع گرایی پرولتاریا همچنین درک آنچیزی است که باید باشد.

رویا برای بورژوازی از تصور داشتن ِزندگی همسایه آغاز می شود و به تصور واقعی بودن داستان های جن و پریِ دوران کودکی پایان می یابد. اما رویا برای یک کارگر از نان امروز فرزندانش آغاز می شود و به فردای آنها پایان می یابد.

رویا برای ما بخشی ضرورتی از یک مبارزه است، ادامه ی زندگی است که اگر وجود نداشته باشد باید آنرا ابداع کنیم. آیا تخیل پرواز با جاروی دستی که به جادوگران شرور نسبت می دهیم به واقع رویای آزاد شدن از کاراجباری برای زنان و کارگران نیست؟ این رویا سخت به واقعیت چسبیده است و شاید تنها چیزی باشد که از بردگان باقی مانده است. شگفت آور است که زندگی شگفت آور نیست و شگفت آورتر این که چه آسان می توانست باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:25  توسط امین قضایی  | 

 

امین قضایی

حتما شنیده اید که نظریه ی مارکسیستی درباره ی یک جامعه ای سوسیالیستی که در آینده رخ خواهد داد ، سخن می گوید. در همین جا دو سئوال اساسی به ذهن خطور می کند : نخست این جامعه ی سوسیالیستی دقیقا چیست و چگونه توصیف می شود و دوم اینکه برچه اساس مارکسیستها سوسیالیسم را برای آینده ی جهان ، پیش بینی می کنند؟ تصورات بی اندازه اشتباهی در این باره وجود دارد که هیچ ارتباطی به نظریه مارکسیستی ندارد. بسیاری از این اکاذیب را معاندین مارکسیست ترویج می کنند و برخی نیز ناشی از عدم درک روش شناسی مارکسیسم در نزد مارکسیست ها ی عوام یا مردم عادی است. ما در این مقاله به این دو سئوال پاسخ خواهیم داد.

ابتدا به سئوال دوم پاسخ خواهیم داد : ابتدا باید بگوییم که هدف مارکسیسم تغییر واقعیت موجود است و نه صرفا توصیف آن . یعنی مارکسیسم صرفا قصد بیان و تشریح آنچه هست را ندارد. به سه روش می توان با واقعیت موجود برخورد کرد و آنرا تغییر داد :

اول :  تصورات و ایده های خود که در ذهن و عقل ما درست به نظر می رسد را بر واقعیت موجود تحمیل کرد. 

دوم : واقعیت موجود را همانگونه که هست بپذیریم و اگر قرار است تغییر کند ، خود به خود و با شرایط پیشرفت درونی خود تغییر کند. یا در بهترین حالت ، تغییرات و اصلاحات جزئی در درون وضعیت موجود ایجاد کنیم

اما مارکسیسم با وضعیت موجود و جامعه ی کنونی به این دو دوش برخورد نمی کند. اگر ما از جامعه ی کنونی خود رضایت خاطر نداریم و تلاش می کنیم آنرا برای رفاه بشریت، عقلانی تر سازیم ، یک راه برای تغییر آن ، تخیل یک جامعه ی مناسب است. فیلسوفان سیاسی کلاسیک معمولا تلاش می کنند مدینه ای فاضله را برای خواننده ی خود توصیف کنند. آنها ابتدا با ترسیم اصول عقلانی و سپس استنتاج جزئیات قوانین و شیوه ی اداره ی جامعه ، جامعه ای خیالی تصویر می کنند و سپس تلاش می شود این تصویر  را به الگویی برای جامعه ی موجود تبدیل کنند. این نوع روش شناسی را روش شناسی اتوپیایی می دانیم. در روش شناسی اتوپیایی اصول عقلانی که فیلسوف سیاسی برای اتوپیای خود اعمال می کند باید بر واقعیت موجود تحمیل شود.

مارکسیسم به طور قطع از این روش شناسی تبعیت نمی کند. جامعه ی سوسیالیستی محصول ذهن متفکرین بزرگ مارکسیسم نیست که بخواهد در واقعیت جامعه ی سرمایه داری تحمیل شود. به عبارت دیگر سوسیالیسم قصد ندارد  "باید" های ذهنی را بر "هست " های عینی تحمیل کند. اما سوسیالیسم اتوپیا نیست یعنی نقشه ی ذهنی نظریه پرداز نیست . طنز قضیه اینجاست که معمولا نظریه پردازان راست گرا ، سوسیالیسم را اتوپیا می خوانند ، در حالیکه روش شناسی اتوپیایی دقیقا روش شناسی غالب لیبرالیسم است و مبدع آن بورژوازی در دوره ی روشنگری بود که به بازسازی جامعه براساس اصول عقل انتزاعی اعتقاد تام داشت.

در  روش دوم برای تغییر وضعیت موجود ، اصول کلی حاکم بر جامعه پذیرفته می شود و تنها تلاش می شود جزئیات ناعقلانی ، نادرست یا شرور با جزئیات عقلانی تر جایگزین شود. به بیان دیگر ، قواعد حاکم تغییر نمی کنند بلکه مشکلات گویی ناشی از کاربرد نادرست اصول سنتی و یا شرارت های فردی است. اگر این پیش فرض را داشته باشیم طبیعی است که فردی محافظه کار باشیم و از تغییر ماهیت جامعه ی خود وحشت کنیم. مارکسیسم مطمئنا اصول حاکم بر اداره ی جامعه و شیوه ی تولید و معیشت را درست و طبیعی نمی شمارد بلکه جالب اینجاست که برخی نیز مارکسیسم را با همین روش شناسی تعبیر می کنند. کسانی که تصور می کنند مارکسیسم یعنی درک جامعه براساس تغییرات درونی حاکم بر زیربنای اقتصادی که خودبه خود از سرمایه داری به سوی سوسیالیسم گذر می کند ، در واقع روش شناسی محافظه کارانه دارند. به این نظریه دترمینیسم می گوییم. 

روش اول و روش دوم در تضاد با یکدیگر قرار دارند. اولی نقش اراده  و ذهنیت را برای تغییر واقعیت بیش از حد دست بالا می گیرد و دومی آنرا انکار می کند. اما از منظر مارکسیسم هر دو روش نادرست است. نمی توان اصول عقلانی و ساخته های ذهنی خود را بدون درک شرایط و مقتضیات عینی ، بر واقعیت تحمیل کرد. متاسفانه شرایط اجتماعی تحت مستقیم اراده ی افراد نیست . برعکس آن این تصور اشتباه است که شرایط اجتماعی بر قوانین جبری حرکت می کنند که اراده ی انسانها هیچ نقشی در آن ندارد.

مارکسیسم نه اتوپیایی است و نه دترمینیستی ، اما جالب اینجاست که به هر دوی آنها متهم شده است و جالب تر اینکه این اتهام از سوی متفکرین بورژوا به آن وارد می شود. متفکرینی که هم مبدع روش شناسی اتوپیایی یعنی لیبرالیسم بودند و هم مبدع دترمینیسم در شناخت اجتماع یعنی داروینیسم اجتماعی. طبقه ی نوظهور بورژوا وقتی که در قرن هجدهم با عقلانی کردن جامعه و گریز از سنت ، به نقش عقل و اراده ی فردی اهمیت می داد به روش شناسی اتوپیایی روی آورد و وقتی که در اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم ، نتوانست با تضاد میان آرمان های عقلانی خود توحش سرمایه داری را از میان ببرد سپس با داروینیسم اجتماعی و فاشیسم به  پذیرش وضعیت موجود روی آورد و وانمود کرد که جامعه ی انسانی طبیعتا با غرایز نابود کننده ی بشریت اداره می شود و رقابت سرمایه داری را با نظریه ی تنازع برای بقا توضیح می داد.

اکنون روش سوم را توضیح می دهیم . روشی که مارکسیسم براساس آن میان "باید های" ذهنی و "هست های" عینی وحدت برقرار می کند. روش سوم همان روش شناسی دیالکتیکی است. جامعه ی سوسیالیستی تخیل ذهنی نیست . بنابراین اتوپیا نیست. همچنین نتیجه ی پیشرفت زیربنایی قوانین تاریخی هم نیست و بنابراین نباید سوسیالیسم را مانند اتهام ابلهانه ی متفکرین بورژوا مانند کارل پوپر ، پیشگویی مارکسیسم دانست. در روش شناسی دیالکتیکی ، باید ها و ضرورت ها از دل ِ شرایط موجود استنتاج می شوند و نه از ذهن فرد. از یکسوی آنچه هست ، یعنی شرایط موجود به خودی خود عقلانی نیست. از سوی دیگر نمی توان عقل انتزاعی را به واقعیت موجود تحمیل کرد. دیالکتیک ، نشان می دهد که وضعیت موجود ، ضرورت آنچه باید بشود را در درون خود نیز نهفته دارد. اگر بخواهیم جامعه ی موجود را تنها توصیف کنیم ، هیچ نوع تغییری رخ نمی دهد اما چون وضعیت موجود همواره با نیازها و منافع و عقلانیت ذهنی ما تضاد دارد ، دارای تضادی نیز هست. در روش شناسی دیالکتیک تضادی که میان ذهن و عین وجود دارد رفع می شود. نه ذهن به ورطه ی آرزوها و تخیلات خود فرو می رود و نه در شرایط عینی مضمحل می شود.

ما در زندگی روزمره و به خصوص در فن آوری از این روش استفاده می کنیم اما معمولا متوجه طرز برخورد با واقعیت نیستیم. برای مثال شما در چینش اسباب و اثاثیه در خانه ای که تازه به آنجا وارد شده اید ، در وهله ی اول با نقشه ی ذهنی از پیش حساب شده نمی توانید جای دقیق و درست اسباب را مشخص کنید. همچنین چینش اتفاقی اثاثیه را هم نمی پذیرید. بنابراین بهترین  کار این است که اثاثیه را بچینید و بعد از مدتی زندگی ، در می یابیم که ارگونومی ( علم چینش) ساختگی ما با مقتضیات کار ناهماهنگی هایی دارد و فقط بعد از آن است که می توانیم آنرا تغییر می دهیم. در واقع وضعیت کنونی اسباب ، ضرورت تغییر آنرا هم به ما نشان می دهد چون حتما با نیازهای ما در تضاد قرار خواهند گرفت.

این روش آزمون و خطا در طراحی و برنامه ریزی نیز استفاده می شود اما در علوم انسانی برخلاف مثال فوق هیچ ذهن مدبری وجود ندارد و همچنین منافع افراد متفاوت است . بنابراین برخلاف تصور پوپر که می توان روش آزمون و خطا را برای علوم انسانی نیز به کار برد ،برای تغییر واقعیت اجتماعی باید به سوی سوژه های تاریخی و واقعی رفت و نه یک ذهنیت خیالی مهندسی اجتماعی. اما در هر حال ، مثال فوق نشان می دهد که وضعیت موجود همواره تضادی با منافع سوژه ی تغییر دهنده دارد . وضعیت موجود ، ضرورت حاصل برای تغییر خود را به ما نشان خواهد داد.

بنابراین برای مارکسیسم، سوسیالیسم نه یک پیشگویی است و نه یک تخیل درباره ی جامعه. سوسیالیسم ضرورتی است که تضاد میان منافع سوژه ی پرولتاری با واقعیت موجود یعنی شیوه ی تولید سرمایه داری آنرا  نشان می دهد. میان منافع اکثریت مردم که برای نیازهای خود تولید می کنند و شیوه ی تولید مبتنی بر سود تضادی وجود دارد که ضرروتا باید رفع شود. مارکسیسم به صورت مستدل و علمی نشان می دهد که رفع این تضاد منجر به جامعه ی سوسیالیستی می شود.

بنابراین وقتی مارکسیست ها از سوسیالیسم در آینده دم می زنند آنها مانند آب و هوا ، تاریخ را پیش بینی نمی کنند و همچنین از آرزوهای خود سخن نمی رانند بلکه می گویند اگر می خواهید در جامعه ی عقلانی و مرفه تر برای همه ی مردم زندگی کنید ، شیوه ی تولید سرمایه داری نشان می دهد که چگونه می توان آنرا عقلانی کرد و برای از میان بردن هرج و مرج و عقب ماندگی آن باید مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را اشتراکی کرد.

اکنون به سئوال نخست پاسخ می دهیم : مارکسیست ها چگونه جامعه ی سوسیالیستی را توصیف می کنند؟ نظریه مارکسیسم تنها چیزی را به سوسیالیسم نسبت می دهد که شیوه ی تولید سرمایه داری مسبب آن بوده است. یعنی نمی توان گفت که سوسیالیسم بهشتی است که تمامی آروزها و امیال ما را برآورده می سازد بلکه براساس روش شناسی دیالکتیکی ، آنچه در مورد سوسیالیسم ایجابی است که از رفع تضادهای سرمایه داری بوجود آمده باشد. مطمئنا جامعه ای که براساس نیازهای تمامی انسانها ، تولید و توزیع مدیریت می شود عقلانی تر از جامعه ای است که انگیزه ی تولید تنها سود شخصی سرمایه داران منفرد است. براساس روش شناسی مارکسیسم ، نمی توان درباره ی سوسیالیسم تخیل کرد و صفات مطلوب خود را به آن نسبت داد. سوسیالیسم تنها یک گام رو به جلو است و نه پایان راه. 

در همین جا می توان موضع خود را نسبت به "سوسیالیسم واقعا موجود" یعنی سوسیالیسم در نظام شوروی ، چین و دیگرکشورهایی که چنین ادعایی را داشته اند مشخص کرد. ضرورت سوسیالیسم با فروپاشی یا ناکارآمدی یک نظام از بین نمی رود و یا باطل اعلام نمی شود بلکه سوسیالیسم ضرورت خود را هر لحظه از رفع عقب ماندگی های شیوه ی تولید سرمایه داری اخذ می کند. هیچ تضمینی نیست که تمامی تلاش های برای برقراری سوسیالیسم به موفقیت ختم شود. حتی چنین توجیهاتی به معنای نفی روش شناسی مارکسیستی است. به واقع اکثر سوء برداشت ها نسبت به مارکسیسم ناشی از عدم درک روش شناسی آن است.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:34  توسط امین قضایی  | 

کتاب منطق شیطان در سایت مایندموتور منتشر شد/

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید

بخشهایی از فصل اول کتاب:

يهوه : خداوند دامپروري


كتاب عهد عتيق داستان مقاومت يهوه و شيوه ي توليد دامپروري در مقابل شيوه ي
توليد كشاورزي در دوره ي برده داري است. شيوه ي توليد دامپروري بر مالكيت بر احشام
مبتني است و شيوه ي توليد كشاورزي بر مالكيت بر زمين. اين دو مالكيت متفاوت ، منجر
به تغييرات عظيمي در شيوه ي تفكر ، نحوه ي اداره ي قوم ، شكل ويژه ي خداوند و
مهمتر از همه منجر به شكل گيري سوژه اي متفاوت مي شود. در اين كتاب نشان خواهم
داد كه شيوه ي توليد دامپروري ، منجر به شكل گيري سوژه اي مي شود كه دوپاره و
داراي تضادهاي دروني بسيار عميقي است كه بعدا به صورت سوژه ي اوديپي شناخته مي
شود. ارزشگذاري هاي كه امروز مذاهب سامي در عمق لايه هاي ذهن ما بوجود آورده اند
بيشتر نتيجه ي مستقيم يا غيرمستقيم شيوه ي توليد دامپروري است.
مالكيت بر احشام مقتضيات معيشتي ايجاد مي كند كه براي شكل گيري قومي بزرگ
و برده دار و متمول در تضاد قرار دارد. اما اين شيوه ي توليد ، براي ايجاد قومي بزرگ ،
نكته ي مثبتي هم دارد و آن قدرت تكثير و افزايش بي اندازه ي احشام است كه به خودي
خود منجر به افزايش جمعيت قوم دامپرور مي شود. عهد عتيق دلاوري ، جنگجويي و بي
رحمي را نيز به اين ويژگي ها مي افزايد. يهوه در واقع خداوند دامپروري است كه مطابق
عهدي كه با ابراهيم مي بندد ، تلاش مي كند از اين شيوه ي توليد ، قومي قدرتمند و
بزرگ بسازد كه به قول خودش تعداد آن به اندازه ي ستارگان آسمان بي شمار باشد. اما
پراكندگي ذاتي شيوه ي توليد دامپروري، ضعف اين نظام در انتقال مالكيت به فرزندان و
عقب ماندگي وسايل توليد و معيشت سبب مي شود كه قوم يهوه به بندگي مصريان
گرفتار آيند. مصريان نماينده ي شيوه ي توليد كشاورزي و يكجانشيني هستند.موسي باوعده ي سرزمين موعود ، قوم را ترغيب مي كند تا از موقعيت كنوني خود دست كشيده وبه سوي سرزمين كنعان مهاجرت كنند. اما در اينجا تضادي ديگر رخ مي دهد : بني اسرائيل موفق مي شود كه بر قبايل
 پراكنده ي سرزمين كنعان ، پيروز شود، اما شيوه ي توليد دامپروري با يكجانشيني
در تضاد قرار دارد و در نهايت يهوه ، نظام كاهني ،دامپروري و يكتاپرستي منتج از آن ، در اثر يكجانشيني و مقتضيات تكامل تاريخي عقب مي نشينند.
يهوه مجبور مي شود كه تمدن و نظام پادشاهي موروثي را بپذيرد و همچنين
لازم مي آيد تا براي او پرستشگاهي ساخته شود. اما ذات پرستشگاه با ذات يهوه در تضاد
قرار دارد چرا كه يهوه از تجسم بيزار است و اساسا مذهب شيوه ي توليد دامپروري ،
مبتني بر پرستشگاه نيست. از ديرباز نماد يهوه ، صندوق عهد بوده است، صندوقي كه مي
توان آنرا جابجا كرد.....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:13  توسط امین قضایی  | 

امین قضایی

این روزها وقتی از مفهوم ملت استفاده می شود عادت بر این است که ملت را مردمی با تعلقات فرهنگی ، همبستگی های نژادی و قومی و یا تجارب تاریخی یکسان توصیف کنند. اما مللی که امروز در جغرافیای سیاسی جهان مشاهده می کنیم ، براساس پیوندهای نژادی و فرهنگی شکل نگرفته اند. این کاربرد و درک نادرست از ملت موجب شده است که خاستگاه تاریخی و دلایل پیدایش ملت را فراموش کنیم. اگر به جای مفهوم ملت از واژه ی دولت- ملت استفاده کنیم یک نقطه ی تاریک درباره ی مفهوم ملت روشن می شود: اینکه هم ملت ها و هم دولت ها ساخته ی دست شرایط اقتصادی یک دوره ی مشخص تاریخی هستند و در واقع مفهوم ملت و تعصبات ملی ، نتیجه ی تبلیغات دولت ها و طبقات حاکم هستند.  تاریخ نشان می دهد که از قرن هفدهم و هجدهم به بعد همراه با ظهور طبقه ی بورژوا ، به تدریج دولت های قدرتمند مرکزی شکل می گیرد که  آنها بر حسب منافع طبقاتی خود مفهوم ملت و ملی گرایی را برای کسب منافع طبقاتی خویش می سازند. تشکیل دولت- ملت در تمامی نقاط اروپا یکسان پیش نرفت. برای مثال در این مورد تشکیل یک دولت – ملت برای آلمان تا اواخر قرن نوزدهم به تاخیر افتاد.

به همین خاطر دقیقتر خواهد بود اگر به جای واژه ی ملت از مفهوم دولت- ملت استفاده کنیم تا این تصور کاذب را بزداییم که گویی ملت ها ریشه های تاریخی هزاران ساله دارند. ناسیونالیست ها عموما تلاش می کنند فرهنگ و گذشته ی باشکوهی برای ملت خود به تصویر بکشند تا هویتی ریشه دار و کاذب برای آن بسازند. اما این تخیلی بیش نیست ، کشورهایی که امروز با این مرزهای سیاسی و اقتصادی مشاهده می کنیم نتیجه ی تشکیل دولت- ملت هایی است که نه براساس قوم و مذهب و فرهنگ که براساس منافع طبقاتی بورژوازی نوظهور شکل گرفته است.

ناسیونالیست های استقلال طلب  تلاش می کنند با تاکید بر تعصبات و پیوندهای نژادی ، فرهنگی و زبانی ، البته  جعل تاریخ ، مفهومی از ملت ساخته و در نتیجه استقلال طلبی خود را مشروع جلوه دهند. اما این درکی کاملا کاذب و شیادانه از مفهوم ملت است و در واقع باید گفت که ستم های نژادی و قومی و تبعیض  میان دولت مرکزی و نواحی حاشیه ای ، با استفاده از این ملی گرایی رفع نمی شود. اگر دریابیم که ملت ها هویت های باستانی و کهن ِ فرهنگی ، نژادی ، قومی و... نیستند بلکه تنها برساخته ای تاریخی به نام دولت- ملت وجود دارد، آنگاه تمامی تعصبات ابلهانه ی وطن پرستانه رسوا خواهد شد.

طبقات حاکم همواره تلاش می کنند با ایجاد هویتی کاذب ، طبقات فرودست را در وحدتی ساختگی مطیع خود سازند و یا از آنها برای پیشبرد منافع خود به کار و جنگ مزدوری بکشانند :

در اقوام دامپرور دوره ی برده داری این وحدت کاذب ، روابط همخونی ، قومی و در نهایت نژادی بود.

در دوره ی فئودالی ، در قرون وسطی در اروپا ، این وحدت کاذب ، پیوندهای مذهبی مسیحیت و تمرکز حول قدرت پاپ و واتیکان بود.

در دوره ی سرمایه داری این وحدت کاذب را دولت- ملت ایجاد می کند.

ناسیونالیست ها تاریخ را به نحوی تحریف و تعبیر می کنند که گویی از دیرباز تا کنون ، هویت مشخصی به نام ملت و در تمایز با دیگر ملل، زیست اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی مجزایی داشته است. اما این توهمی بیش نیست و آنچه امروز ملت می خوانیم به واقع ماحصل ساخت دولت- ملت ها توسط بورژوازی است. هرکدام از این طبقات در طول تاریخ ، بر حسب شیوه ی تولید خود و برای پیشبرد منافع خود نوعی از وحدت را ایجاد کرده اند. زمانی این وحدت قبیله و قوم بود ، زمانی امت و مذهب و اکنون دولت- ملت.

اما چه شد که طبقه ی سرمایه داری به ساخت دستگاه دولت- ملت نیاز پیدا کرد؟ در دوره ی فئودالی ، فئودال ها زمین و قریه ها را میان خود تقسیم کرده بودند و هر دهقانی خود را با نام قریه و ارباب آن می شناخت. شهرها صرفا برای مبادله محصولات بود و صنعت تنها در حد پیشه وری رشد کرده بود یعنی هرکس صاحب کار خود بود و نیازی به خرید نیروی کار و تقسیم کار پیچیده برای تولید صنعتی وجود نداشت. بنابراین نظام پادشاهی صرفا ائتلافی از فئودالها بود و دهقان ها با نوعی اطاعت معنوی از پاپ و کلیسا در وحدت با نظم موجود به سر می بردند. اما با رشد صنعت و ظهور شیوه ی تولید سرمایه داری ، برای مدیریت بر بخش های مختلف صنعت لازم بود تا تمرکزی سیاسی به نام دولت و تمرکزی مکانی به نام شهرهای صنعتی رشد یابد. به جهت همین مقتضیات طبقه ی نوظهور بود که دولت- ملت ساخته شد.

اکنون سئوال این است که با درک این واقعیت تاریخی، ناسیونالیسم چه مشروعیتی خواهد یافت؟ چرا ما باید به وطن خود عشق بورزیم ، نسبت به سرزمین و هم وطنان خود تعصب داشته باشیم ؟ آیا همین حس ناسیونالیستی نیست که موجب رشد ارتش ها و جنگ های خونین می شود؟ ممکن است بدیهی پنداشته شود که هرکس نسبت به موطن خود احساس تعلق کند. عقل حکم می کند یک فرد تنها وقتی از گروهی که در عضویت آن است جانبداری می کند که پیشرفت آن گروه موجب پیشرفت فرد هم بشود . اما اگر اعضای گروه منفعت یکسانی نداشته باشد و بین آنها تعارض منافع وجود داشته باشد ، چرا یک فرد باید از گروهی که عضو آن است دفاع کند؟ خصوصا آنکه مانند رابطه فرد و وطن ، این عضویت اجباری باشد.

پس در مورد ملت ، باید بپرسیم که آیا اعضای یک ملت به عنوان ملت ، منافع و علایق یکسانی با هم دارند؟ آیا اصلا به صرف اینکه در یک محدوده سیاسی و اقتصادی مشخص زندگی می کنند ، در جهان یکسانی با هم زندگی می کنند؟ آیا فقرای زاغه نشین و میلیاردرهای ییلاق نشین در یک کشور، در جهان یکسانی زندگی می کنند؟ آیا دولت- ملت ها جوری ساخته شده اند که افزایش منافع یک هم وطن موجب افزایش منافع دیگر هم وطنان هم می شود؟ برای یک کارگر چه فرقی می کند که هم وطنش او را استثمار می کند یا فردی از کشور دیگر؟ یک دولت مستبد و دیکتاتور چه برتری بر امپریالیسم خارجی دارد؟ آیا حکامی که مردمانش را به جنگی خونین می کشانند جنایتکار هستند یا سربازان دشمن که حکامشان نیز آنها را به اجبار به سوی مرگ سوق داده اند؟ آیا اخلاقیات خاصی بر هم وطنان یک ملت حاکم است که موجب می شود نسبت به هم مهربان و بخشنده باشند؟ آیا پلیس و زندانبانان و شکنجه گران دولت های مستبد به خاطر هم وطن بودن به مردم معترض رحم می کنند؟ وقتی جواب منصفانه ی تمام این سئوالات خیر است ، پس چرا از ما انتظار دارند که به وطن و هموطنان خود تعصب داشته باشیم و حتی جان خود را به خاطر وطنمان بدهیم ؟ اگر اخلاقیات و احساسات انسانی وجود دارد چرا آنرا به جای اعضای یک ملت ، بین تمامی انسانها تقسیم نکنیم؟

بین اعضای یک ملت ، تعارض منافع وجود دارد و آن تعارض ِمنافع طبقاتی است. طبقات حاکم برخلاف مردم عادی و زحمتکش ، از دولت- ملت و تبلیغ ناسیونالیسم سود می برند. این وحدت کاذب و ساختگی موجب می شود تا تضاد طبقاتی پنهان مانده و دشمن مردم که در واقع همان به اصلاح هموطنان مفت خور و سرمایه دارشان هستند تبدیل به دشمنانی در آنسوی مرزها شود. مردمی که سالها زندگی خود را تحت ستم و استثمار گذرانده اند ، اکنون نفرت و خشم خود را به جای طبقه ی حاکم متوجه مردمان کشورها و نژادهای دیگر می کنند. در نهایت از این ناسیونالیسم و نژادپرستی ، فاشیسم و شووینیسم شکل می گیرد. آنچه در ابتدا یک احساس ساده ی تعلق به وطن و خانه ی اجدادی پنداشته می شد ، اینک رفته رفته در اثرفرافکنی ِ سرخوردگی و  ستم ، تبدیل به نیرویی می شود که ارتش های چپاولگران و امپریالیست ها را تغذیه می کند.

وحدت واقعی ، تنها می تواند حول مفهوم انسان شکل بگیرد. این همان پروژه ی تاریخی اومانیسم است . انسان و انسانیت  یک واقعیت ساده و بدیهی نیست بلکه چیزی است که در تاریخ ساخته می شود و اتفاقا امری است بسیار نادر. تنها با از بین بردن تضادهای نژادی و قومی و طبقاتی، یعنی با از میان رفتن تضاد منافع میان انسانها ، رابطه ی انسانی برقرار خواهد شد. اولین انسان از مشت های گره کرده ی آخرین بنده زاده می شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:33  توسط امین قضایی  |