تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

  

"آزادی نه در ارضای میل که در حذف میل است"

اپیکتتوس رواقی

 

این یعنی فراروی از ارزش مصرف بدون تحقق ارزش مصرف. درست برعکس است : شما تنها با ارضای میل است که از شر آن رها می شوید. بین این دو جمله تفاوت بسیاری است : شما می خورد چون از گرسنگی در رنج هستید . شما می خورید تا از گرسنگی در رنج نباشید.  در جمله ی اول ، دلیل خوردن شما گرسنه بودن است ، در جمله دوم دلیل خوردن شما گرسنه نشدن است. در جمله ی اول شما حیوان هستید. در جمله ی دوم شما انسان هستید. در جمله ی اول ارزش مصرفی وجود ندارد فقط احساس گرسنگی باعث خوردن می شود . اما در جمله ی دوم ارزش مصرف وجود دارد چون آگاهی از گرسنگی باعث غذا خوردن شما می شود. این پیشرفت بزرگی برای بشریت است : درک شی حاضر به مثابه غیاب شی دیگری.

 

احتمالا متوجه اهمیت و پیچیدگی این قضیه نشدید. اما خوب مهم نیست. بگذارید مثالی را برایتان بزنم : شما تا جلوی در یک فاحشه خانه می روید اما احساس گناه کرده و باز می گردید . اما چند قدمی بیشتر برنمی دارید که ناگهان به سرعت به طرف در فاحشه خانه بازمی گردید.در دفعه ی اول که به سمت فاحشه خانه می روید شما خودتان هستید. یک من برای ارضای شهوت. دفعه ی دوم فقط شهوت شماست که شما را با خود می برد .انسان در مسیر تکامل خود هم چنین کاری می کند: ابتدا در جامعه ی بدوی تا آستانه ی ارزش مصرف می رود سپس در جامعه طبقاتی قربانی می گردد و ناگهان به طرف تحقق ارزش مصرف هجوم می برد. شهوت با نیروی غیاب خود عمل می کند. شما می توانید به جلو نروید اما نمی توانید بازگردید. این یعنی راز تمامی انسان.

 

میل ستاره است. مرگ سیاهچاله است. میل آن خورشیدی است که خدا انرا تصاحب کرده و اجازه نمی دهد کسی به آن نزدیک شود. روزی میل منفجر خواهد شد و به سیاه چاله ی مرگ تبدیل خواهد شد. میل با منطق وفور و فراوانی عمل می کند. می خواهد به همه جا بسط پیدا کند. امراجتماعی اینک توسط میل هدایت می شود. میل مانند خورشید می خواهد درجه ی صفر ارزش مصرف باشد : یعنی وفور و فراوانی. وقتی بدی ترتیب میل و ارزش مصرف تحقق یابد ، ستاره منفجر می شود و سیاهچاله ی مرگ همه چیز را به سمت خویش خواهد کشید.

 

مرد در هنگام نزدیکی با زن ، او را مصرف نمی کند بلکه خود را مانند یک عنکبوت قربانی می کند. مرد چیزی را نمی شکافد ، چیزی را مصرف نمی کند بلکه برعکس چیزی را به زن می دهد . شما در یک فروشگاه اشیا را خریداری می کنید. پس شما می خرید و مصرف می کنید. اما اگر ناگهان اشیای فروشگاه را مجانی اعلام کنند ، این شما هستید که مصرف می شوید. درست مثل مسابقه ی ماست خوری. مسئله مقدار ماست نیست مسئله مقدار توانایی  وسرعت شما در خوردن آن است.  در درجه ی صفر ارزش مصرف ، در وفور و فراوانی ، این شما هستید که تا نقطه ی مرگ مصرف می شوید.

 

در فیلم چارلی و کارخانه ی شکلات سازی کارخانه در واقع جهان وفور و فراوانی است. جهانی از خوردنی ها با رودخانه ای از شکلات. در این درجه ی صفر ارزش مصرف چارلی همچنان کودک زاهدمنش جامعه ی طبقاتی باقی می ماند. پسربچه ی چاق نمادی از غریزه ی میل و دیگری غریزه ی مرگ و تخریب است. کارخانه در واقع صحنه ی بدویت پست مدرنیته است صحنه ای پاتافیزیکی که منطق اودیپی میل کودکان به مصرف بیشتر  باعث قربانی شدن آنان می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:52  توسط امین قضایی  | 

 

فقر یک موقعیت پارادوکسیکال شهری است. فقر باعث محرومیت شما از فرصت ها ، امکانات و موقعیت های رقابتی می شود در عین حال این محرومیت از فرصت ها موجب فقر هم می شود. ایدئولوژی سرمایه داری رقابتی با واژگونی مضحک خود می گوید : شما فقیر هستید چون نتوانستید از فرصت ها برای پیشرفت فردی در جامعه استفاده کنید. اما اگر این سئوال ادامه پیدا کند پارادوکس آشکار می شود: چرا آنها نتوانستند از این فرصت ها استفاده کنند ؟ چون فقیر بودند. مثلا می گویند یک کارگر ساده باید هم فقیر باشد چون ازموقعیت تحصیل استفاده نکرده است ، اما چرا استفاده نکرده است؟ چون از اول فقیر بوده است. چون در محله ای فقیرنشین با والدینی کم سواد و در نتیجه بی توجه ، سطح آموزش پایین و ضرورت کار کودکان برای تامین معاش خانواده بزرگ شده است. پس یک پارادوکس وجود دارد. اما کژدیسگی ها و دروغ های ایدئولوژی به همین جا ختم نمی شود : اصلا یک کارگر ساده چرا باید فقیر باشد ؟ مسئله اصلی اینجاست که او بسیار کمتر از مقدار ثروتی که تولید می کند و خدماتی که انجام می دهد ، معادلی از همان ثروت دریافت می کند. مسئله ی اصلی وجود نرخ استثمار است و نه مسئله ی برابری حقوق ها و یا کاهش اختلاف سطح دستمزدها . از نگاه مدیریتی چرا باید اصلا شغلی وجود داشته باشد که کسی با اشتغال بدان نتواند معاش خود را تامین کند ؟ خوب چرا اصلا چنین شغلی را حذف نمی کنید؟ اگر این حرفه  لازم بوده و ارزشمند است پس چرا کارگران این حرفه بسته به ارزش کار خود مزد دریافت نمی کنند؟ اینها همه ی پارادوکسهایی است که فقر تولید می کند.

 

 

فقر همچنین یک موقعیت زیستی است که هیچ سوژه ی سخنگویی تولید نمی کند. سوژه ی سخنگو باید در موقعیت غیرپارادوکسیکال یا غیرپروبلماتیک باشد یعنی در موقعیت مشخص مالکیت و قدرت. فوکو تصور می کرد که سوژه ی سخنگو یک چشم انداز قدرت است اما او هیچ درکی از این مسئله نداشت که بعد دیگر این قدرت ، مالکیت است. در واقع پیش از هر چیز قدرت سخن نمی گوید ، مالک سخن می گوید. بگذارید مثالی بزنم تا مسئله واضح شود . دوگانه ی استاد / دانشجو را در نظر بگیرید. وقتی استاد درسی تدریس می کند و نظر خود را می دهد ، این گفته به معنای انتقال دانش از استاد به دانشجو قلمداد می شود. اما وقتی دانشجو ، دانش خود را در قالب یک پایان نامه منتقل می کند نام آنرا دفاعیه می گذارند. در واقع از پیش فرض گرفته می شود که استاد مالک دانش است حتی اگر دانشجو سخن بگوید باز هم در موقعیت انفعالی قرار دارد و در نهایت استاد است که وجود دانش را در دانشجو تشخیص می دهد ! بنابراین سوژه ی سخنگو مالک است ونه قدرت. مسئله بر سر دستیابی به موقعیت سخنگو نیست بلکه مسئله بر سر مالکیت انحصاری  و خصوصی بر دانش است. در اصل چارچوب نظری مارکسیسم که صحنه ای از جنگ اجتماعی ِ مالکیت های خصوصی را نشان می دهد ، از حیطه ی انتزاعی متافیزیک قدرت فوکو  بسیار برتر و واقعی تر است.

 

فقرشناسی دانشی است که تلاش می کند از درون تجربه ی زیستی پارادوکسیکال فقرا تولید شود. این نوعی روش شناسی درمانی - نوشتاری است. فقرا هنگام برخورد با پارادوکس های زندگی با پذیرش بیمارگون جامعه ی طبقاتی ، آنرا در خود فرو می برند و خشم خود را متوجه خود می کنند. یکی از نتایج این پس روی روانی ، مذهب است. سرمایه داری به آنها تلقین می کند که شکست آنها نتیجه ی اشتباهات فردی در تصمیم گیری ، سرنوشت و یا عدم اعتماد به نفس و ... است. اینها همه از فقیر یک مازوخیست می سازد. بنابراین فقرشناسی ،نوعی درمان نوشتاری هم هست. فقیر موقعیت زیستی خود را بازگو می کند ، عواطف  ومظالم خود را به مخاطب به مثابه یک همدرد منتقل می کند و با ضدانتقال روبرو می شود. در موقعیت خودآگاهانه نوشتن ، این پارادوکسها را از نو سامان بندی کرده و شیوه های کنش اگاهانه ی اجتماعی و مبارزاتی را از ماحصل این نوشتار بیرون می کشد. پس فقرا باید بتوانند  تجارب زیستی خود را بنویسند. از دوستان  و نزدیکان خود بخواهید که بنویسند. آنها خواهند پرسید در مورد چه چیز یا چه کس ؟ مردم تصور می کنند که لازمه ی نوشتن ، نوعی دانش انحصاری روشنفکران و دانشمندان است. این تصوری کاذب است و باید آنرا دور ریخت. شاید وبلاگ ها بتوانند ابزارهایی برای تکثیر نوشتار باشند. موتورهای نوشتاری که همزمان کلینیک های مولفین خود هم هستند.

 

یک نمونه از پارادوکس هایی که در تجربه ی زیستی خود روبرو شدم موقعیت پارادوکسیکال مستاجر است. معمولا خانه های متراژ بالا در محلات طبقه ی متوسط و به بالا را به خانواده های پرجمعیت اجاره نمی دهند همچنین افزایش متراژ خانه ، افزایش کرایه ی خانه را به همراه دارد : بنابراین یک خانواده فقیر و پرجمعیت عملا نمی تواند خانه ای مناسب کرایه کند.پرولتاریا  شهروند نیست  چون همیشه در معرض تبعید و اخراج از شهر قرار دارد. افزایش سه تا چهار برابر اجاره ها ، منجر به تبعید عملی پرولتاریا به حاشیه های شهری می شود.نتیجه اینکه خوابگاه هایی در اطراف شهرهایی مانند تهران بوجود می آید اینها پرولترهایی هستند که در شهر کار می کنند، اما گویا لیاقت ندارند که در شهر زندگی کنند! همچنین ساعات فراغت او هم همیشه رو به کاهش است . هجوم دیگری برای نابودی پرولتاریا آغاز شده است ، با وجود سه و چهار برابر شدن نرخ اجاره بهای خانه توسط ماشین جنگی فاشیسم و نیروی سوداگر و مافیای بورژوازی ، طبقه کارگر باید ساعات کاری خود را چند برابر افزایش دهد تا همان سطح زندگی گذشته را داشته باشد. اما متاسفانه شبانه روز 24 ساعت است. این یعنی اخراج عظیم نیروی کار به سوی زاغه نشینی و حاشیه نشینی . هیچ رسانه ای نمی گوید که چرا پرولتاریا برای اجاره ی قوطی کبریت های بورژوازی باید پول خونش را بدهد ، نمی گوید چون باصن بورژوازی فرهنگی در زمین گرم و نرم بازار آزاد تخم گذاشته است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:21  توسط امین قضایی  | 

 

به سبب سه چیز زمین متزلزل می شود و به سبب چهار که آنها را تحمل نتواند کرد :

به سبب غلامی که سلطنت می کند ، و احمقی که از غذا سیر شده باشد ،

به سبب زن مکروهه چون منکوحه شود و کنیز وقتی که وارث خاتون خود گردد.

 

"از کتاب امثال سلیمان نبی"

 

در ادیان سامی ، زنا و زن زانی با تاکیدی معنادار مورد نکوهش قرار می گیرد. جرم آن هم بیش از حد تصور سنگین است: زناکار باید کشته شود. این دلیل کاملا ساده  و در عین حال  پیچیده ای دارد. جمله ی فوق از" آکور بن یاقه " کلید اصلی را به ما می دهد : زناکاری مفهوم وراثت را که بنیان حفظ جامعه ی طبقاتی پدرشاهی است از بین می برد. از سلیمان نبی باز می شنویم :

 

"ای پسرانم مرا بشنوید و از سخنانم انحراف مورزید ،طریق خود را از زن زانی دور ساز ، و به در خانه ی او نزدیک مشو . مبادا عنفوان جوانی خود را به دیگران بدهی و سالهای خویش را به ستم کیشان و غریبان از اموال تو سیر شوند....."

 

و نیز

 

"اوامر مرا نگاه دار تا زنده بمانی ... تا تو را از زن اجنبی دور نگاه دارد و از زن غریبی که سخنان تملق آمیز می گوید...."

"آب را از منبع خود بنوش و نهرهای جاری را از چشمه ی خویش.اما آب  جوی های تو بیرون خواهد ریخت و نهرهای آب در شوراع عام ،  و از آن خودت به تنهایی خواهد بود و نه از آن غریبان با تو...لیکن ای پسر من ، چرا از زن بیگانه فریفته شوی؟ و سینه ی زن غریب را در برگیری؟ "

 

مالکیت اصلی اقوام دامپرور برخلاف اقوام کشاورز ، نه بر زمین که براحشام استوار است. بنابراین مفهوم وراثت جهت حفظ مالکیت و بنیان های قبیله و خانواده ی هسته ای بسیار اهمیت می یابد. برای کشاورز پدرسالار ، فرزندان حتی اگر از غریبه ها زن بگیرند و یا در روابط جنسی آزاد عمل کنند بازهم مالکیت بر زمین آنها را در حیطه ی یک سرزمین مشخص باقی نگاه می دارد. اما در مورد اقوام دامپرور چنین نیست و ازدواج با غریبه ها ، روابط نامشخص جنسی ، وراثت را از بین برده و موجب تغییر مالکیت از  قبیله ی خودی به قبیله ی بیگانه  می شود. ادیان سامی که در واقع  مانیفست جامعه ی طبقاتی اقوام دامپرور است، در معرض خطر قلمرو زدایی از خویشتن است. به همین سبب همیشه با مفاهیم قلمروزدا مانند وسوسه ، میل ، سیالیت ، سرگردانی ، آزادمنشی دست به گریبان بوده و مداوما برعلیه آنها موضع گیری می کند. تورات قوم یهود را سرگردان توصیف می کند. این سرگردانی و عدم مالکیت ناشی از فوبیای اقوام دامپرور است. قوم بنی اسرائیل مداوما به موسی و پیامبران بعدی فشار می آورند که به سبب مصایب ، او و یهوه را رها خواهند ساخت. مالکیت زمین برای انتقال  و تولید دستگاه های حکومتی وجود ندارد بنابراین آنها مجبور هستند بر  حفظ وراثت و بیگانه ستیزی تکیه کنند. مرزهای قوم و مالکیت با تاکید بر وراثت و اطاعت از پدر و مادر حفظ می شود.

 

 بنابراین دلیل تاریخی و ماتریالیستی نفی  شدید  زناکاری و روابط آزاد جنسی توسط ادیان سامی  نتیجه ی تاریخی حفظ وراثت و مالکیت است که برای حفظ جامعه طبقاتی اقوام دامپرور ضرورت دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:29  توسط امین قضایی  | 

 

 

امین قضایی

 

نظریه پردازان مارکسیست معمولا با عباراتی کلی از کنار مفهوم دیالکتیک گذر می کنند. این عبارات کلی ، با تاییدی محترمانه شیوه ی دیالکتیکی مارکسیسم را نوعی رویکرد کلی در نظر می گیرند  مانند توجه به سیالیت و پویایی در پدیده های اجتماعی و تاریخی ، در نظر گرفتن رابطه ی متقابل ذهن و محیط ، کشف تضاد در نظم اجتماعی موجود و غیره. همه ی این رویکردها اگر درست باشد قطعا چرایی ، چگونگی و اهمیت روش شناختی دیالکتیکی را نشان نمی دهند.بدین ترتیب ، رویکرد دیالکتیکی به پدیده های اجتماعی ، در نهایت نوعی زبان پنهان و رمزی متخصصین نظریه پرداز و به دور از دسترس عموم باقی می ماند. من در این مقاله تلاش می کنم ضرورت و اهمیت روش شناسی دیالکتیکی را نشان دهم. چرا مارکسیسم به روش شناختی دیالکتیک متعهد است؟ چگونه می توان دیالکتیکی اندیشید؟ چه مثال های مشخصی در این مورد می توان ذکر نمود؟ ماتریالیزه کردن دیالکتیک یعنی چه؟ و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:24  توسط امین قضایی  | 

تنها انسانها ستودنی هستند. آنچه طبیعی است را با نگریستن بدان می ستایند اما آنچه انسانی است را با زیستن در کنار آن.  من هرگز کسی را نخواهم ستود ، بلکه برای اولین بار می خواهم یک نفر را توصیف کنم. نه فقط چنانکه او هست ، چنانکه شما باید باشید یا می توانستید باشید یا ای کاش. 

 

مبارزه کردن برای من یعنی کنار او ایستادن . پیش از آن بارها کنار چوب رختی ها در مترو یا اتوبوس ایستاده بودم . هرکدام آنها ایستگاهی داشت.در اینجا که هر کس در ایستگاه رتبه ی اجتماعی خود می ایستد ،رفیق عابد در  خطر ایستاد. آنجا که او ایستاده است خط کشی های سفید ندارد.

 

حکم چهل ماه حبس برای رفیق عابد چیزتازه ای نیست. سالهاست که می خواهند برای سالها او را به زندان بیافکنند. اما برای ما کارگران سالهایی که گذشت چه می تواند باشد جز همان  سالهایی که فرا خواهد رسید ؟ حکم امسال نتیجه ی اراده ای است که سالها پیش ، توان خویش را اندوخته بود. او را به زندان می اندازند چون از او هراسی تا مرزهای کینه بر دل دارند . او همیشه برای شما ترسناک خواهد بود. هیچ چیز هراس انگیزتر از چشمانی نیست که در میان چوب رختی های تاریکخانه تان درخشیده باشد. 

 

انسانهای بزرگ را با کثرت دشمنانش می شناسند. و رفیق عابد  چه بس بسیار دشمنانی وقیح و زبون دارد. او دانشجویی تسلیم ناپذیر و کارگری آگاه است با ایده های درخشان  که در احساساتش  می جوشد و ترکیبی از شجاعت و اعتماد به نفس بوجود می آورد. او قلب جاسوسان را نشانه گرفت. پس آیا می پندارید که ما شما  را نمی شناسیم و آیا نمی دانید که کینه ی شما پیش از دروغ هایتان سخن می گوید و رسوایتان می کند؟ هرآنچه رفیق عابد گفته است عین واقعیت  است. هرآنچه برعلیه او گویند عین حماقت است. شمایی که تا مغز استخوان خود را فروخته اید، برای ما کتابهایی باز هستید.

 

برو عابد ! برو! بگذار زندانت دیوارها باشند نه انسانها

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:4  توسط امین قضایی  | 

 

من ایرانی نیستم. من یک پناهجو هستم چون  در سرزمینی که من در آن به دنیا آمده ام هنوز سرپناهی ندارم. من در اینجا زاییده نشدم ، زایده شدم.  زندگی نکردم ، زنده ماندم . من را فقط از این جهت زاییدند که مادرم را گاییدند.

 

من خدمات بی شماری در برای خانواده و کشورم انجام دادم. من بودم که کوپن های خانواده ام را پنج نفره کردم ، مدارس سه شیفته را من اختراع کردم. اگر من نبودم که  کتک بخورم ، هیچ بسیجی نمی توانست مدیر و ناظم مدرسه بشود. وقتی به اندازه ی کافی بزرگ شوی که بتوانی  آدم بکشی و آنقدر بزرگ نشده باشی که ندونی واسه ی چی می کشی ، آنگاه خواهند گفت که باید به سربازی بروی و به کشورت خدمت کنی. سئوال اصلی این بود که این دین از کجا آمده بود ؟ من با امکانات کشورم بزرگ شده بودم ! اما تا کنون هیچ چیز را به من مجانی نداده اند. نه! من سرباز زدم و سرباز نشدم . بسیار خوب شما برخلاف من ، می توانید ایرانی بمانید و به ایرانی بودنتان افتخار کنید ،به هر حال  این هویت هیچ مزایایی برای شما نخواهد داشت. اما اگر تاکنون نفهمیده اید هیچوقت دیگر هم نخواهید فهمید که بودن برای زیستن کافی است. 

می گویند مردمان یک ملت ، فرهنگ ، زبان و سرنوشت یکسانی دارند. آیا من با مدیر متکبر و ابله شرکتم و صاحبخانه ی مفت خورم سرنوشت یکسانی دارم ؟ آیا یکسان زندگی می کنیم یا در یک شهر ، در یک محیط کاری اما در دو دنیای متفاوت زندگی می کنیم؟ فرهنگ یکسان ؟ نه ما فقط کتابهای درسی یکسانی داشتیم ! تلویزیون همه ی ما چند تا کانال بیشتر نداشت ! ما همه  اردک منقار دراز را در رازبقا و خرکاری اوشین را با هم دیده ایم. ما همه در زمان جنگ فقط  همسایه نبودیم، هم پناهگاه هم بودیم . اینها چیزهای یکسان ما بود! و وقتی من انتخاب کردم. و وقتی همه ی ما انتخاب کنیم نشانی از سنت ها و خرافات و مذاهب و این مثلا فرهنگ کثیف شرقی برجای نخواهد ماند. چون هیچ کس ، حق انتخاب نداشتن را انتخاب نخواهد کرد.

 

افسانه ی آرش کمانگیر بدرستی خاطرنشان می سازذ که مرزهای یک ملیت  را برد کمان قدرت تعیین می کند. گستره ی یک ملت به اندازه طول شلاق خداوندان آن است. یک ملت بزرگتر تنها یک گله ی وحشی تر است. و تو برای اینکه له نشوی باید همراه با آنها به سوی پرتگاه بدوی.

 روزی خانواده ها آموختند که با قربانی کردن فرزندانشان می توانند امپراتوری های بزرگ تشکیل دهند. ماشین های جنگی خانواده براه افتادند و آنها از ما می خواستند خون و عرق خود را نثار این ماشین کنیم.نجارها هرچه گهواره های بیشتری می ساختند ، تابوت های بیشتری هم سفارش می گرفتند .شما خواهید گفت: اما پدر و مادرم مرا دوست دارند.اما آنها فقط فرزندشان را دوست  دارند و نه شما را.و اینکه شما فرزند آنها هستید کاملا اتفاقی است.  باز هم نفهمیدید که بودن برای زیستن کافی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:6  توسط امین قضایی  | 

 

استعاره ، باز کردن یک حفره در دایره ی تنگ ِ واژگان است. کلمات به درون  فضایی جدید از خلاء ریزش می کنند . وقتی واژگان پیرامون این فضای آرایش جدید می یابند ، آنجا خانه ی دیگری در زبان می شود و مفاهیم شکل می گیرند . ما در این فضای جدید اما خودساخته احساس راحتی می کنیم . این آسایش دوباره در خانه ای جدید ، همان شناخت است:توهم ِ گریز از یک رشته ی دلالت  به رشته دلالت های دیگر. استعاره ، قطار نوشتار را مانند عوض کردن ریل ،  به راهی دیگر می برد. اما در واقع این یک برون ریزی است ، یک میل است ، یک انحراف است و فقط همین لذت است که کسانی که توهم شناخت دارند آنرا دستیابی به حقیقت می پندارند. تداعی آزاد  نیز  در روان کاوی درست نقش  همین عوض کردن ریل قطار را ایفا می کند. از بیمار خواسته می شود که بگوید رویای او تداعی گر چه چیزی است. این درست مثل یک لحظه احساس رها شدن از دایره ی زبان است. اما این رهاشدگی ، این سرریز ، این تغییر ریل ، موقتی است و ما بار دیگر خود را داخل زبان می یابیم.

 

 

ما فضای یک خانه را نمی بینیم ، دیوارها را می بینیم ، فضای خانه احساس می شود ، فضا چیزی است که ما آنرا زیست می کنیم. ما نمی توانیم فضا را احساس کنیم مگر با دیوارها ، با افق ، با مرزهابندی ها . ما نمی توانیم سکوت بی مانند ابژه ها را بشکنیم تا از واقعیت خود سخن بگویند اما می توانیم آنها را با زبان خود احساس کنیم . همان طور که فضا را با دیوارها. اودیپ می خواهد از هزارتو بگذرد. وقتی از یک دو راهی یکی را انتخاب می کنی . از این پس محکوم هستی که با تردیدی همیشگی به راه خود ادامه دهی. شاید راهی که نرفته ای درست بوده است و تنها این راه نرفته بود که  تو را به فضای خالی و آزاد می رساند. جایی که بدون دیوارها در فضای کیهانی ابژه ها شناور می شوی. این همان مرگ است. بنابراین مرگ همیشه برای ما نوعی بیرون زدن از زبان است. و بنابراین بیرون زدن از اندیشه. بدون اینکه آگاهی داشته باشی وجود خود را احساس کنی: اینچیزی است که ما از ابژه ها انتظار داریم. زیستن بدون آگاهی ، احساس فضا بدون دیوار ، مفهوم رهایی که با پرواز پرندگان قیاس می شود ، از همین روست. این چیزی است که ما از مرگ خود انتظار داریم. تو از زبان خودت بیرون بپری و ناگهان خود را معلق  آنور آینه  بیابی.

اما تعلیق ، فقط دوراهی ها هستند ، تنها پرسش ها تو را معلق باقی می گذارند .پرسش ها یادگارهای زنانگی اند. بگذار لحظه ای را تصور کنیم که تو بر سر دو راهی می مانی  وتعلیق یک پرسش را احساس می کنی. لحظه ای که تو در مقابل مسئله ی مرگ باقی می مانی. زمانی که حفره آماده است تا تو را به قلمروی ناشناخته ببرد اما تو باقی می مانی. در فیلم ماتریکس قهرمان داستان در نهایت از طریق اعوجاج یک سطح آینه ای وارد یک حفره شده و به جهان واقعی پرتاب می شود. کل این فرآیند همان مردن وبیرون پرتاب شدن از زبان است از طریق حفره ی میل. اما ما هیچگاه واقعا از حفره های زبان به بیرون زبان پرتاب نمی شویم. ما فقط خود و زبان را از داخل زبان گسترش می دهیم.

پس در زبان هیچگاه حفره ای برای تعلیق ابدی وجود ندارد. اما زبان ، دو راهی ها یا بهتر بگوییم پرسش هایی برای انتخاب و جواب دادن دارد که ما در این پرسش ها به تعلیق و لذت آن می رسیم. این همان ندانستن در آغوش زنی است که قرار است جای فضای معلق ابدی زهدان مادر را بگیرد. و البته شاید هیچوقت ما را راضی نگاه ندارد. اما من می خواهم حرفهای خیلی مهمتری بزنم : پرسش چیست ؟ دست بردارید از عامیانه فکر کردن . مسئله ی اصلی خود ماهیت  و هستی پرسش است و نه پاسخ دادن به آن. سقراط در مکالمه ی فایدو هم بر سر دو راهی می ماند. دو راهی میان فنا و بقای بعد از مرگ . این را می توان یک عقده ی سقراطی خواند: میل به بیرون زدن از زبان و فرار از تعلیق زنانه ی پرسش. مرگ را تبدیل به پایان یک مکالمه کردن. گویی فلسفیدن می تواند سکوی پرش از زبان به بیرون باشد.

پرسش زن است ، یک لحظه تغییر ریل ، یک لحظه غافلگیری قطار اندیشه و نوشتار . یک تعلیق در سر دو راهی. یک ماندگاری بی پایان در جلوی آینه بدون آنکه واقعا حفره ای در داخل آینه ایجاد شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:20  توسط امین قضایی  |