تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

 

برابر نهاد ِ جنون ، خرد نیست ، هنجار است. اما هنجار هم چیزی نیست جز جنون اکثریت. یک راه  مبارزه با این جنون اکثریت آنست که آنقدر به عقب بازگردیم تا این هنجارها در برابر نهاد ِ خود یعنی در  جنون محو شوند. یعنی علم در جادو  ، مذهب در مرده پرستی ، مراسم در آدم خواری ، تاریخ در اسطوره ، قانون در زور و… محو شود. به این می گویند تبارشناسی. اما بیش از هر چیز من به تبارشناسی کوتاه مدت بورژوازی ایرانی علاقه مندم تا دوباره او را روی الاغش بنشانم.

 

حقیقت را اکثریت می سازد ،  و به قول نیچه این تهمیدی است برای ساخت قدرت از حقیقت . ساخت ِ خواست ِ خواست از خواست نیستی. اما برخلاف ایده ی نیچه ، قدرت به زور قابل فروپاشی نیست. قدرت ، همواره وانمود بوده و خواهد بود. بنابراین جنون یعنی اینکه ناگهان دست از وانمود کردن برداریم ، دست از دلالت کردن ، دست از هنجارین بودن برداریم. کسوف جنون خورشید است. ما هم عاشق این هستیم که ناگهان جامعه را در حالت کسوف فرو ببریم. در حالتی جنون آمیز : یک مراسم ، یک تعلیق بزرگ ، یک تعطیلی ، همیشه همین کار را می کند. ناگهان چهره ی اجتماعی چرخه تولید را تیره می کنیم. برای یک لحظه سلسله مراتب جامعه فروبپاشد و رعیت و ارباب ، در شادمانی امری آسمانی همسان شوند. هیچ کس نیست که اعتقاد به خدا را با وسوسه ی کشتن او همراه نکند. ما خورشید را به خاطر احتمال کسوف می پرستیم.

جنون ، خارش است.یک تماس نامعلوم و گنگ که آنقدر باید خارانده شود تا به خونریزی منجر گردد. جنون فریاد است ، آوا آنقدر بلند است که دلالت قطع می شود. فریاد برای دلالت نیست ، فریاد ، تراوش آوا است. دیوانگان و خشمگینان همیشه بلندتر حرف می زنند ، همیشه این تمایل وجود دارد که زبان خارانده شود و آوا تراوش کند.

در مورد دیوانگان این احساس گیجی وجود دارد که : او انسان است اما مانند ما نیست. اما در واقع اشتباه است : او مانند ماست اما نمی توانیم او را انسان بخوانیم :چون دیوانه آنچنان نیست که بتوانیم او را فراموش کنیم. شما براحتی می توانید از کنار یک انسان عادی رد شوید اما از کنار دیوانه خیر. شما چون می توانید رفتار مردم را پیش بینی کنید آنها را فراموش می کنید ، اما دیوانه ، دیوانه است چون نمی گذارد او را پیش بینی و فراموش کنید.

 

"این من هستم که سخن می گویم." این جمله را با جمله ی "من سخن می گویم" مقایسه کنید. جمله ی اولی بلندتر و رساتر خوانده می شود. چرا؟ جمله ی اول بر "من" تاکید دارد چون "من " تبدیل به مسند شده است. مسند همیشه بلندتر از مسند الیه خوانده می شود. این یک نوع خارش زبان است. می خواهیم آنقدر پوست دلالت را بخارانیم تا خون آوا همه ی جهان سرکوب ما را فراگیرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:58  توسط امین قضایی  | 

 

دو نوع حکمت وجود دارد: حکمتی که سبب پرسیدن می شود و حکمتی که ما را به پاسخ ها رهنمون می کند. هر دو حکمت تنها یکدیگر را فریب می دهند. تا کنون می دانیم که تمامی پاسخ ها پرسش دهندگان خود را فریب داده اند. حکمت فریبکار ِ پاسخ ، حقیقت را نه آشکار که جعل کرده است. پاسخ تنها حقیقت را جعل می کند: فریب پاسخ همواره یک دروغ است:  فریب متافیزیک ، مذاهب، ایدئولوژی جامعه ی طبقاتی. اما  پاسخها نمی دانند که پرسش ها هم آنها را فریب می دهند .پرسش  ، نیز حکمت فریبکاری است. فریب پرسش ، ماهیتی ناشناخته دارد. فریب پرسش بلوف است. اما این فریب چیست ؟

مثلا شما در یک وضعیت اضطراری از دوست خود پولی را برای قرض در خواست می کنید. او با پاسخی دروغ می گوید که چنین پولی در اختیار ندارد. این فریبکاری پاسخ است. اما ممکن است شما از پیش بدانید که دوست شما در حساب بانکی خود این پول را در اختیار دارد و تنها برای امتحان دوستی او ، این درخواست را کرده باشید. این فریبکاری پرسش است. بنابراین اگرچه در متافیزیک پرسش همواره جایگاه معصومیت و نادانی آغازین بوده است اما در زندگی روزمره ما بارها از فریبکاری پرسش بهره می بریم. فریبکاری که بارها زیرکانه تر از پاسخ های دروغ است.نداشتن پول یک دروغ است . درخواست پول یک بلوف است.

 

ماهیت هر پرسشی  طرح تفاوت است. پرسش الف هست یا خیر؟ طرح یک تفاوت هستی شناختی است. حقیقت یکی از دو سویه های این پرسش است. تمامی پرسش ها را می توان به مجموعه ای از پرسش های ساده ی هستی شناختی تجزیه کرد. پرسش های دیگر مانند "گل چیست ؟" را می توان به مجموعه ای از پرسش های ساده ی هستی شناختی تجزیه کرد، مانند سرخ است یا خیر؟ زنده است یا مرده ؟ یا ... راز فریبکاری پرسش درست در همین طرح تفاوت نهفته است.

 

"متافیزیکِ جواب" می پندارد که حقیقت یکی از دو سویه های تفاوتی است که پرسش مطرح کرده است. یا موجودات زی شعور فضایی وجود دارند یا خیر. حقیقت یکی از سویه های این تفاوت است.بنابراین جواب می پندارد که پرسش ، معصوم و نسبت به هستی سویه های خود نادان است. جواب می پندارد که حقیقتی مانند وجود الف یا عدم وجود آن در پس سئوال "الف هست یا خیر" وجود دارد که پرسشگر آنرا نمی داند یا فراموش کرده است. هستی در پشت پرسش نهفته است و جواب آنرا آشکار می سازد. درست در همین جاست که پرسش ، جواب را فریب می دهد: حقیقتی در پشت سئوال هستی شناختی وجود ندارد.طرح تفاوت نیازی به هستی سویه های تفاوت ندارد. تفاوت مطرح می شود بدون آنکه حقیقت الف بودن یا نبودن در کار باشد.

اشتباه است اگر تصور کنیم هستی ، مجموعه ای ساکن و مرده از وجود یا عدم  ِ چیزها و امکان هاست که پرسش آنها را می پرسد و جواب باز می شناسد. شاید هستی  برعکس ، ماهیتی پرسش وار داشته باشد: تفاوت ها طرح می شوند بی آنکه نیازی به هستی سویه های تفاوت در کار باشد. پرسش  متعلق  به معرفت شناسی نیست . جایی است معماوار میان هستی و آگاهی.

طرح تفاوت بدون نیاز به هستی سویه های تفاوت  توسط پرسش وسپس طلب هستی سویه های تفاوت از جواب ، فریبکاری پرسش است. طرح تفاوت ، با طلب هستی سویه هایش ، یک بلوف است. پیش از پرسش هیچ چیزی وجود ندارد. دروغ حقیقت را پنهان می کند. بلوف ، حقیقت را می سازد. بلوف نیازی به پنهان کاری ندارد. حریف غالبا متوجه بلوف می شود اما جرات انکار آنرا ندارد. متافیزیک تمامی اندیشه ی بشری همواره این گستاخی را داشته است که پاسخ های دروغین خود را در مورد جهان صادر کند. اما هرگز جرات انکار پرسش را نداشته است. او بلوف پرسش را می پذیرد و با دروغ خود را تسکین می دهد. درست همانطور که لایوس جرات انکار پیشگویی( بلوف) ارواکل را نداشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:37  توسط امین قضایی  | 

 

قالیچه های پرنده ، نمادسازی ارگاسم بوسیله ی پرواز هستند. یک مرد شرقی را تصور کنید که بر روی قالیچه با زنی همبستر می شود. این قالیچه دیگر عادی نیست بلکه یک قالیچه پرنده است. در سمبولیسم فرویدی( نگاه کنید به دیدگاه فروید درباره ی داوینچی)  پرواز  و صعود نمادی از لذت جنسی هستند. ابعاد قالیچه برخلاف قالی که بزرگتر است ( یا زرچارک و یا زرنیم   که کوچکتر اند.) کاملا به اندازه ی  انسان است. انسان اسطوره ای شرقی به کمک قالیچه ها به سرزمین های دور دست در انسوی کوهها می رود . اگر سرزمین را مادر تصور کنیم ، کوه ها ، سینه های مادر هستند و سفر به دور دست نمادی است از رفتن به پشت کوه ها و پایین سینه . جایگاه مهبل و خاستگاه جهان: قله ی قاف. جایی که آسمان به زمین می پیوندد.

در ارگانیسم ، رابطه ی جزء و کل رابطه ی کارکرد و هدف است. اجزاء برای کل کارکردی دارند و در مقابل ، موجودیت آنها منوط است به قرار گرفتن در ارگانیسم. شما می توانید برای اندامهای بدن خود یک ارگانیسم باشید. در جهان روزمره و اجتماعی ، اندام ها با لباس پوشیده می شوند تا تنها از آنها کارکردشان باقی بماند. در جامعه ی ارگانیکی هم افراد ، تنها در قابل تقسیم کار اجتماعی کارکردهای اجتماعی دارند در حالیکه هدف اساسا به کلیت جامعه و نمایندگان آن کلیت تعلق دارد. در ارگانیسم اجزاء ارضا می شوند یعنی نیازهایشان در ازای کارکردی که در خدمت کل دارند ، برآورده می شود. اما اگر لذتجویی انسان ها و اندامها از ارضا فراتر بروند. روند لذت جویی خطی ( یا تصاعدی) اجراء ، ارگانیسم را از هم می پاشاند و ارگاسم را در جامعه بوجود می آورد. لذت همیشه از ارضا فراتر می رود، مصرف همیشه از جذب به سوی هرز کامل افراط می کند.  برای مثال خانواده ، نیازهای جنسی را ارضا می کند اما با صرفه جویی جنسی ، مانع روند افزایشی لذت جنسی می شود. خانواده ارگانیسمی است برعلیه ارگاسم. سکس می تواند با ارگاسم هدایت شود بنابراین لازم است تا خانواده با یک ارگانیسم سکس را به کارکرد تبدیل کند ( تولید مثل).

 

قالیچه ناگهان پرواز می کند ؛ بچه مدرسه ای ها به سوی حیات مدرسه می دوند ؛ کودکان با بادکنک های رنگی شان گشت می زنند؛ هیچ کدام اینها دلیل و کارکرد ندارند. ما تنها برای رفع نیازهای مان مصرف نمی کنیم ، بلکه مصرف را وارد روند خطی لذت جویی میکنیم.اما این کارهای کوچک و بچه گانه ، هیچگاه شکل اجتماعی نمی گیرد. اجازه دهید ببینیم چه چیزهایی واقعا توانسته اند از تبعیدگاه بستر بیرون بیایند و ارگاسمی اجتماعی باشند برای رسیدن به اوج لذت نه ارگانیسمی برای رفع نیازها : سینما.

 سینما دقیقا شبیه سازی بستر در جامعه است.سالنی تاریک که افراد در آن خواب زندگی رویایی طبقات برتر و ابرانسانها را مشاهده می کنند. مسئله تنها دیدن فیلم نیست ، ابعاد بزرگ پرده ، انسانها را در غالب کودکانی در آغوش صحنه ی اجتماعی بازسازی می کند. این نوعی بازگشت به جهان هیولایی ، تاریک ، میکروسکوپیک و کودکانه  بستر است. اما سینما در پی گیری منطق ارگاسم کاملا خام و ابتدایی است. تلویزیون دوباره رویاها را به خانه تبعید کرد.تلویزیون از سینما انتقام گرفت. اما سینما همچنان رویا باقی ماند در حالیکه تلویزیون می خواهد همه ی جامعه باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:24  توسط امین قضایی  | 

 

 روان کاوی هیچگاه نمی تواند راز سیگار را دریابد. و شاید هیچ کس تاکنون راز سیگار را در نیافته باشد. سیگار تحقق این آرزوی دیرینه است که نفس کشیدن ما مصرف کردن ما باشد. حلقه ی ناگزیر و توالی پرشتاب غریزه عشق ( مکیدن و فروبردن) و غریزه ی مرگ ( بیرون دادن و بر باد دادن)..مکیدن ، پک زدن ، ارضای شهوت است. اولین نسخه ی تولید ِ میل . بیرون دادن دود از ریه ، اطفای شهوت است ، که از منطق هرز پیروی می کند. پس سیگار کشیدن ، پروسه ی کامل  یک مصرف نمادین و پرشتاب است.

ارزش مصرف تنها تجلی انسانی است که انسان از خویشتن بر روابط اجتماعی ِ جامعه ی طبقاتی، در زبان کالاها ، برجا می گذارد . به همین جهت سیگار کشیدن ، تجلی اجتماعی مصرف کردن بدون آنکه واقعا مصرفی صورت بگیرد. گاز زدن ، لیسیدن ، فوت کردن ، جویدن ، بلعیدن و ریدن و ... همه  و همه ، همراه با هم ، پروسه ی کامل فرآیند های جسمانی و منطق جذب هستند ، اما اگر یکی از آنها به تنهایی ظاهر شود ، بدون آنکه پروسه ی جسمانی در کار باشد، آنگاه منطق هرز رخ می دهد. مصرف قربانی و نمادین می شود و وارد امر اجتماعی می گردد.مثلا آدامس جویدن، (بدون بلعیدن و فروبردن )نمادین و اجتماعی است.  مثلا می تواند نمادی باشد  از خونسردی و اعتماد به نفس نوجوانان در مقابله کرنشی که نظام آموزشی بزرگسالان از آنها خواستار اند.تف کردن ، بادکردن آدامس ، باد دادن گاز معده و روده، لزبیا و ساک زدن و...همگی از منطق هرز پیروی می کنند. مصرف دو سویه دارد: دو شبح : اولی منطق جذب ، منطق ساخت ِ و بازتولید بدن و نیروی کاری ما ، ذهن و حیات ما.  دومی منطق هرز ، منطق نابودی و از دست دادن . مصرف یعنی  بقای خود به بهای نابودی کالا. یعنی منطق جذب "خود" و منطق هرز "دیگری". سیگار منطق جذب را حذف می کند تا با منطق کاملا هرز خود و دیگری ( سیگار که نمادی از "نیروی کار یا زندگی و عمر  ما به مثابه یک کالاست ) سطحی نمادین اما جدید و مقاوم در برابر قلمروی نمادین و مسلط ایجاد کنند. این نوعی مقاومت در برابر بازتولید است.

 فروید می گوید اگر ارضای شهوت نوزادان ، مکیدن پستان مادر باشد ، مکیدن شست  خودارضایی آنان محسوب می شود.پس کودک از همان ابتدا یاد می گیرد که هدف ارضا ، منطق جذب نیست ( مهم نیست که واقعا شیری به درون معده ی شما سرازیر می شود یا نه ) بلکه منطق هرز است. این اولین تمهید اجتماعی برای ورود به فرهنگ است. کاملا نمادین است و نه اصلا رویکردی پیشا زبانی اما در مقابل خُرد – نمادین است. نوعی مقاومت است. مقاومت در مقابل بازتولید. در مقابل بدنی که توسط فرهنگ و بازار کار تحت تسلط در می آید.

سیگار شاید کمتر از هر چیز دیگری مخدر باشد ، چه کسی به نیکوتین نیاز دارد ؟!  وقتی گرگ به گله می زند ده گوسفند را زخمی می کند و فقط با یک گوسفند باز می گردد. گرگ از منطق هرز پیروی می کند. در جهان وفور و فراوانی ، شما فقط بیش از آنکه مصرف کنید ، نابود می کنید. منطق هرز در این جهان ، از منطق جذب پیشی می گیرد. کلکسیونر ها هم در مقابل منطق جذب مقاومت می کنند. آنها اشیا را برای مصرف صرف گردآوری نمی کنند بلکه می خواهند جهان وفور و فراوانی را برای خود شبیه سازی کنند تا  در نهایت با یک اقدام بزرگ و فداکارانه کل آن کلکسیون را یکجا به فروش برسانند یا حتی آنرا ببخشند! این لحظه ی اوج هرز است. در منطق هرز ، غریزه ی مرگ بیشتر از غریزه ی ارس ما را هدایت می کند. این غریزه ، تنها در جامعه ی پسا طبقاتی تحقق می یابد. جایی که ستاره ی میل ، به سیاهچاله ی مرگ تبدیل شده باشد. اما منطق هرز ، در جامعه طبقاتی تنها نوعی ساخت مقاومت با قربانی کردن خویش است.

خانواده ، دقیقا میل را با منطق جذب نگاه می کند : عشق ابدی ، تولید مثل ، وصلت خانوادگی ، افزایش  و مشارکت در سرمایه ، اشتراک در زندگی. همه چیز در هم جذب می شود. بدنها ، سکس را برای جذب می خواهند . به شهوت تنها به عنوان نوعی نیاز نگاه می شود که می توان براحتی رفع نمود.مثل این است که از خوردن تنها رفع نیاز گرسنگی با ناهار وشام  را درک کنیم و هرگز در زندگی تنقلات ، دسر ، چایی و.. نخوریم . در مقابل هرزگی منطق هرز است که می خواهد خود را در جهانی از وفور و فراوانی غرق سازد.

 

کار بیگانه شده ای که به کارفرما فروخته می شود ، منطق جذب است . نیروی کاری شما در مقابل مقدار مشخصی از ثروت برای بازتولید همان نیروی کاری ، خریداری می شود. دو جذب همزمان صورت می گیرد: منطق جذب ، منطق بازتولید. بازتولید تنها جذب را می فهمد. هر گونه هرز ، بازتولید را غیرممکن می کند. در مقابل کار در زمان فراغت . مانند کاری که شما از روی علاقه  یا برای هنر و... انجام می دهید ، کاملا از منطق هرزپیروی میکند. در اینجا شما نیروی کاری خودتان را به خودتان نمی فروشید. مسئله اصلا زمان کاری نیست. کار و وقت شما ممکن است کاملا به هرز برود. تمرین های  سخت ورزشی ، بازی ها و سرگرمی ها همگی از این منطق هرز تبعیت می کنند. شاید نمونه ی کامل منطق هرز ، جدول حل کردن باشد که برخلاف منطق جذب و بازتولید انتقال دانش است. ( جدول حل کردن : این خرد- مقاومت کارمندی در مقابل زمان منظم اداری برای جذب نیروی کار)

بنابراین اگر در فرآیند مصرف ، منطق جذب بر منطق هرز غلبه یابد ، هیچ شکل انسانی از این مصرف وارد امراجتماعی نمی شود. برعکس اگر مصرف فقط منطق هرز باشد مانند سیگار کشیدن ، در این صورت مصرف به صورت خشونت و مقاومتی نمادین به خود می گیرد. تنها در جامعه وفور و فراوانی یا در کمون است که منطق جذب و هرز ، در یک توازن مشخص وارد امراجتماعی می شوند. یعنی هم واقعا انسانها مصرف می کنند و هم مصرف آنها ، در روابط اجتماعی آنها انعکاس می یابد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:11  توسط امین قضایی  |