تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

من در این پست لازم می دانم تا مسائلی پیرامون مقالاتی که اخیرا در این وبلاگ منتشر کرده ام را توضیح دهم. عده ای که ظاهرا خود را فعال سیاسی می دانند گویا عادت دارند تا در بخش توضیحات وبلاگ بدون متوجه به محتوای مطلب ، به بحث و جدل سیاسی بپردازند . سپس از فضای بحث بوجود آمده برای پلمیک سیاسی مد نظر خود بهره بگیرند. گویا مرا با اعضا و هواخواهان حزب مخالف خود اشتباه گرفته اند و خواسته و ناخواسته جوابهای من را ، مواضع حزب و دسته ی مخالف خود می پندارند.

 در اینجا لازم می دانم اعلام کنم که حذف مقاله ای که اخیرا منتشر کردم در جهت رفع این شبهه صورت گرفته است و نه مثلا سنترالیسم و عدم تحمل عقاید مخالف. کسانی که با نوشته های من در طی چند سال اخیر آشنا هستند به خوبی می دانند  من افکار و عقاید کاملا مختص خود و مستقلی دارم. نه خودم و نه وبلاگ من تریبون هیچ حزب و دسته ای از هر نوعی اعم از حزب کوموله ، توده ، اکثریت  ،حزب  کمونیسم کارگری یا شاخه ی حکمتیسم آن یا اتحاد سوسیالیسم کارگری و.... نیست و نخواهد بود.این خوانندگان بهتر است تخاصمات به ظاهر مخالفین و تبلیغات به ظاهر دوستان من را کنار بزنند و یکبار هم که شده با عقاید و افکاری که سعی در انتشار آن دارم ، آشنا شوند. نمی دانم چگونه تصور شده است که عقاید فلسفی من ، شباهتی با خط مشی سیاسی فلان حزب یا دسته دارد. همچنین من نه چهره ی فکری( ایدئولوگ سابق!) دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب هستم و نه رهبر آنان.با توجه به آشنایی من با این جریان ، چنین القاب و سمت هایی در این جریان تعریف نشده است. انتساب چنین القابی ، جز تکمیل پرونده ی اتهامی دانشجویان کمکی بدانها نمی کند.

مخاطبین باید بدانند که من به عنوان یک نویسنده ی مارکسیست در داخل ایران هستم ، با این وصف همچنان با اسم واقعی خود قلم می زنم . بنابراین خارج از اخلاق سیاسی است که عده ای با اسم مستعار ، یا با عضویت علنی در یک حزب اپوزوسیون ، از عقاید من برای تبلیغات به نفع جریان خود بهره برده و یا برعکس در پوشش یک نقد ، تلویحا من را به جریان خاصی منتسب کنند. ورای مسائل امنیتی ، من هیچ علاقه ای ندارم که از مطالب من بهره برداری سیاسی به نفع جریان خاصی صورت پذیرد و یا نوشتار من  در خدمت چنین اهداف و مقاصدی تعبیر شود یا  هویت سیاسی من با یک اسم رقم بخورد.

من تعریف بسیار بسیط تری از سیاست دارم که با تصور محدود عده ای از رفقا که با منطق این یا آن حزب می اندیشند ، نمی گنجد. سیاست ابزاری است برای تبدیل گفتار و خرد به قدرت. جامعه ای که از خرد سیاسی برخوردار باشد ، قادر است تا نظام های قدرت را توسط خرد بازسازی کند. (و در واقع مسئله ی اصلی دموکراسی همین است و نه صرفا توفق اکثریت. ) عقلانیت تولید که پرولتاریا نماینده ی آن است می بایست توسط سیاست ، در روابط قدرت جامعه طبقاتی دخل و تصرف کند. بنابراین سیاست را باید در رابطه ی خرد و قدرت یافت و نه آنکه مطابق ایده ی برخی از نهادهای سیاسی ، خرد تنها به توجیه صرف قدرت تبدیل شود. بنابراین عقلانیت نوشتار من می تواند سیاسی باشد بی آنکه الزاما به نهادی از قدرت متصل باشد. کوته فکری تمام است که افکار سیاسی فرد را صرفا در همسویی با جریان یا حزب خاصی قلمداد کنیم. در این صورت افکار افراد آن حزب به رونوشت هایی از مانیفست آن حزب سیاسی تقلیل می یابند. متاسفانه این نقد به تمامی چپ سنتی ومدرن صادق است. البته من در اینجا قصد نقد کسی را ندارم اما تاسف من اینجاست که دانشجویان با برچسب های سیاسی که در محافل سکتاریستی می خورند ، به سادگی طعمه ی سرکوب قرار گرفته و یا سرخورده می شوند. این مسئله ای بود که من در مورد شخص خود  به خوبی احساس کردم.( توضیح درباره ی استقلال فکری من تبدیل به یکی از مشغله های هر روز من شده است . مثلا در یکی از کامنت ها ، به دروغ متنی به من نسبت داده شده بود و آنرا با متن لیدر حزب منشعب شده ی کمونیسم کارگری مطابقت داده بودند  در حالیکه من هرگز چنین متنی را ننوشته بودم. آیا یک نویسنده باید به این سادگی قربانی رقابت های سیاسی کودکانه شود؟ به همین سبب من پست های بعدی را بدون اجازه ی درج توضیحات در وبلاگ قرار دادم) اگر کسی همچنان به این برداشت سطحی از امر سیاسی وفادار است ترجیح می دهم  که اصلا من را موجودی سیاست گریز قلمداد کنند. بگذاریم آنها به همان تصور کلیشه ای خود از یک فیلسوف قناعت کنند که جای او را در کنج عزلت یا کتابخانه اش می پندارند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:17  توسط امین قضایی 

 

این شعر ترانه ای است از جوان بائز که برای ساکو و وانزتی دو آنارشیست معدوم سرود شده است، فارغ از نقدی که بر آنارشیسم وارد است ، شعری است سرشار از احساسات و واقعیت. آنرا تقدیم می کنم به رفقای آنارشیستی که می شناسم و نمی شناسم.

قطعه ساکو و وانزتی

جوان بائز

ترجمه : امین قضایی

1

خستگی و فقرت را به من ببخش

 انبوه خلق ات را که  در آرزوی استنشاق آزادی است

این  رنجور آواره از ساحل پربرکت تو را

این بی خانمان را ، این طوفان زده را، به سوی  من بفرست.

 

خوشبخت ، ستمدیده است

و خوشبخت ، قلبی پاک دارد.

خوشبخت ، بخشنده است.

و خوشبخت یکی از این سوگواران است

 

سخت است  از ریشه ها  دل بر کندن

و به دوستان و خانواده بدرود می گوید.

پدران و مادران می گریند.

بچه ها سر در نمی آورند.

اما وقتی سرزمین موعودی وجود داشته باشد

شجاع به پیش خواهد رفت و دیگران از پی او خواهند آمد.

زیبایی روح بشر ، اراده ای است برای تحقق رویاهایمان

و اینچنین توده ها از دل دریا می گذرند.

به سوی سرزمین صلح و امید

اما همچنانکه به سوی ساحل گام برمی دارند.

هیچ کس صدایی نمی شنود و نوری نمی بیند

و هیچ صدای خوش آمدی  نخواهد گفت :

"من بره ی خویش را تا دروازه طلایی برعرش  بردم"

 

خوشبخت ، ستمدیده است

و خوشبخت ، قلبی پاک دارد.

خوشبخت ، بخشنده است.

و خوشبخت یکی از این سوگواران است

 

2

آری پدر ، من یک زندانی ام

هیچ ترسی از اقرار جرم خویش ندارم

جرم من ، عشق ورزیدن  به آنچیزی است که از دستش داده ایم

تنها سکوت شرم آور است.

 

و اکنون به تو خواهم گفت چه چیزی دشمن ماست:

نیرنگی که قرن ها دوام آورده  و تو خواهی دید

که تمامی تاریخ بشر را لکه دار کرده است:

قانون دشمن ماست.

با قدرت و زور بی اندازه اش

قانون دشمن ماست

پلیس  خوب می داند که چطور از انسانها

مجرم و بی گناه بسازد

قدرت پلیس دشمن ماست

دروغ های بی شرمی که انسانها گفته اند

همیشه با پول جبران می شود.

قدرت پول دشمن ماست

نفرت نژادی دشمن ماست

و این واقعیت ساده که ما فقیریم.

 

پدر عزیز من ، من یک زندانی ام

از گفتن جرم من شرمگین نباش

جرم ِ عشق و برادری

و تنها سکوت شرم آور است.

 

عشق من ، بی گناهی ام ، همراه من است.

و  نیز کارگران و فقرا

و به خاطر همه اینها ، من ایمن و قوی هستم.

و امید مال من است

طغیان، انقلاب، به دلار نیازی ندارد.

بلکه به  تخیل ، تحمل رنج ، نور و عشق نیاز دارد

و به مراقبت از تمامی انسانها

تو هرگز دزدی نمی کنی ، تو هرگز آدم نمی کشی

تو بخشی از نور و زندگی هستی.

انقلاب از انسانی به انسان دیگر سرایت می کند

از قلبی به قلب دیگر

و وقتی به ستاره ها نگاه می کنم این را احساس می کنم

که ما فرزندان زندگی هستیم

و مرگ کوچک است.

 

3

پسرم در عوض گریه قوی باش

شجاع باش و مادرت را تسلی بده

گریه نکن چون اشک ها بیهوده اند

همچنبن نگذار سالهای عمرت تلف شود

 

پسرم ، مرا برای این مرگ ناعادلانه ببخش

که پدرت را از کنارت جدا می کند

رفقا همگی مرا ببخشید.

من با تو هستم ، پس گریه نکن

 

اگر مادر از فرط اندوه و تنهایی

آشفته حال بود

او را به یک پیاده روی در ییلاق آرام ببر

و  زیر سایه ی درختان بیارامید

گل بچینید

موسیقی و آب

مصلحان طبیعت اند

او از آن بسیار لذت خواهد برد

و به یقین تو نیز

اما پسرم ، باید به یاد داشته باشی

تنها خود تو از این نیکی بختی بهره مند نباشی

بلکه خودت را یک پله بیار پایین

و کمک کن تا ضعیفتر نیز در کنار تو قرار بگیرد

 

پسرم ، مرا برای این مرگ ناعادلانه ببخش

که پدرت را از کنارت جدا می کند

برای من ، از همه ی رفقایم طلب بخشش کن

من با تو هستم ، پس گریه نکن

 

ضعفایی که کمک می خواهند

ستمدیدگان و قربانیان

اینها دوستان تو هستند

و  رفقایی در نبرد

و آری ، گاهی آنها سقوط می کنند

درست مثل پدر تو

آری ، پدر تو و بارتلو ،

آنها سقوط کرده اند.

انها دیروز جنگیدند و سقوط کردند

اما برای خوشی و آزادی

در جریان این مبارزه برای زندگی

عشق را خواهی یافت و حتی چبزی بیشتر.

آری ، در جریان مبارزه خواهی دید که

می توانی عشق بورزی و به تو عشق ورزیده شود.

 

برای من از همه ی رفقایم طلب بخشش کن.

من کنار تو هستم ،

از تو خواهش می کنم گریه نکن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:2  توسط امین قضایی 

 

عرفان یعنی زبان یاد نگیر تا پدر همچنان با تو مهربان باشد. عرفان اراده ای است برای بازگشت به زهدان. نه برای یک زیست جنینی بلکه برای بازگشت نهایی به سوی نیروی آفرینش و نعوظ ِ پدر  تا آنجا که "من" با "پدر" یکی شود.اما در وهله ی اول این تمهیدی است برای رهایی از شر قانون پدر و نیروی همیشه مراقب او. از همین جهت عرفان ، می خواهد از شریعت و قانون بگریزد و مستقیم از طریق تامل درونی به سوی خدا برود. تمامی  اراجیف عرفا اراده ای است بنیادا آریایی برای وصال با قدرت ِ پیشا زبانی. ترجیح  نیروی آفرینش پدر بر زبان او. عرفان برای گریز از نقش تربیتی و سختگیرانه ی پدر ( و قانون) سعی می کند تا از شریعت و در اصل از زبان بگریزد.

در صحنه ای از فیلم "با او حرف بزن "، شخصیت پرستار  ، نمایشی می بیند با این مضمون که مردی در اثر آزمایش علمی کوچک شده و سپس با زنی همبستر می شود. در هنگام خواب ، مرد با آرامش خاطر تمام به درون زهدان زن باز می گردد. همین اتفاق برای شخصیت  پرستار هم می افتد : او با معشوق همیشه خفته ی خود هم آغوش می شود سپس به زهدان= زندان می افتد و در آنجا خودکشی می کند. آبستنی حاصل از این هم آغوشی زن مدهوش را به دنیا باز می آورد. این در واقع کل فرآیند عرفان است : میلی برای بازگشت به زهدان. مرگ عنکبوتی مرد پس از هم آغوشی . چرخش بی وقفه برای از دست دادن زبان و سرخوشی در کائوس.

عرفان یعنی :  من سخن گفتن نمی دانم.  پدر ببخش ! من رقیب تو نیستم. آه ای قانون ! ای شریعت بزرگ ! گه خوردم ، ما را به حال خود رها کن. ما چشمی بر زنان تو نداریم. ما پیروزی در جامعه طبقاتی تو را نمی خواهیم. بگذار خدای من همان پدر من باقی بماند.بگذار به همان دوران پیشا اودپی بازگردیم . آنزمان که هرگز خشم او را ندیده بودم.

آیا عرفا موجودات نحیف و بی خطری هستند؟مطمئنا بی خطرتر از صاحبان شریعت اند! اما آیا به سبب مسلک درونی شان ، و عدم ادعای نجات تمامی بشریت ، قابل تحمل اند؟ خیر. باید این چروکیده های ارزش مصرف ، این موجودات نحیف و دون مایه ی آرمان زهد جامعه طبقاتی ، این عنکبوت های خانه ی پوسیده مان را به دور افکنیم.  یک کمون بزرگ نباید در ساختن تیمارستان های بزرگ خساست به خرج بدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:21  توسط امین قضایی  | 

بورژوازی ایدئولوژی را معادل اتکا به عقاید جزمی در روابط اجتماعی قرار می دهد و با استفاده از این مضمون عامیانه از ایدئولوژی، بازار را همچون جهانی از روابط منطقی اما بدون عقاید و ایدئولوژِی در سایه این مفهوم پردازی تعریف می کند. اما آیا بازار جهانی خارج از ایدئولوژی است.

در وهله ی اول ، یک واقعیت این امر را تایید می کند : همه ی ما در مبادلات فردی در بازار آزاد به قول مارکس نگهبان کالاهای خود هستیم و  تنها آنچه از مبادله می خواهیم بازشناسی ارزش مصرفی خود در کالای دیگری است. عقاید ، شخصیت و باورها و اخلاقیات طرفین مبادله ، در این جایگاهی ندارد. فاوست با مفیستوفلس مبادله می کند. نگاه نوستالوژیک و متافیزیکی گوته ،  این روح سرمایه داری و جهان عاری از عقاید را در منطق مبادله  در می یابد . در جهان مبادله ، عقاید نقشی ندارند و ما می توانیم با شیطان نیز مبادله کنیم.
 
اما آیا واقعا بازار برابر نهاد خیالی ایدئولوژی است؟ در اینجا ایدئولوژی با عقاید فردی اشتباه گرفته می شود. در مبادله همه چیز نرم و الاستیکی می شود ، عقاید سخت و استوار به قول مارکس دود می شوند ، تنها کالاها سخن می گویند و حتی ارزش مصرفی انسان با منطق تولید برای سود  ِ سرمایه داری، مانع هرگونه بروز انگیزه ها وامیال و نیازهای انسانی می گردد. پس بازار آزاد  سازنده ی انسانی است منفعت طلب بی آنکه عقاید فردی او مفری در روابط کالای بیابد. اما ایدئولوژی الزاما مجموعه از باورهای خودآگاهانه نیست بلکه نوعی پیش انگاره در شرایط ایجاد مبادله است.

در واقع سرمایه داری نوعی عقب ماندگی خود ِ مبادله است. پارادوکسی است در دل مبادله. مبادله برای تحقق ارزش مصرف طرفین صورت می گیرد اما سرمایه داری دقیقا این انگیزه ی اصلی را از بین برده و آنرا به انگیزه های عقب مانده ای مانند ارزش افزایی (برای کارفرما) و بازتولید توانایی کار (برای کارگر) تبدیل می کند.
بنابراین بازار آزاد خود مجموعه ای از پیش انگاره ها که پارادوکس موجود در مبادله را می پوشاند. همچنان سایه ای کمرنگ از متافیزیک بر مبادله ی سرمایه داری حکم می راند.

 این مارکسیسم است که در تحلیل نهایی به پیشرفت انسان در اثر پیشرفت مبادله اعتقاد دارد. مبادله تنها شرط تحقق انسانیت است ، اکثر متفکرین  ندای بازگشت به اخلاقیات ذهنی و انتزاعی انسان گذشته  را سر داده اند. آنها تصور می کنند که انسان با مبادله مسخ می شود. همین اشتباه را بسیاری از مارکسیست ها نیز کرده اند : بتوارگی کالایی ، شرط اساسی پیشرفت انسان است و نه عنصر ارتجاعی در درون روابط اقتصادی. ما باید روح خود را به کالاها بدمیم و از زبان کالاها سخن بگوییم. این روح همان ارزش مصرف است که صورت دیگری از امیال و نیازهای انسانی ماست که توسط ارزش مبادله قربانی می شود.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 20:57  توسط امین قضایی  |