تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

 

از این پس ، سعی می کنم تا در قالب مجموعه مقالاتی ادامه دار مفاهیم خود از جامعه طبقاتی را بسط دهم ، تا اولا به پراکندگی مطالب که ویژه ی وبلاگ نویسی است غلبه یافته و دوم اینکه از بدفهمی های مکرر در این زمینه جلوگیری کنم. خوانندگان می توانند در قسمت کامنت ها در بحث شرکت کنند و سعی میکنم به تمامی سئوالات پاسخ دهم. اما تنها به کامنت هایی پاسخ داده خواهد شد که به بحث مربوط باشند ، توضیحات بی ارتباط با موضوع از روی وبلاگ حذف خواهد شد.

ما می خواهیم جامعه طبقاتی را ببینیم.  این "دیدن " ، به معنای رمزگشایی کردن ، و طرح زمین مبارزه ی طبقاتی است. جامعه طبقاتی چیزی است که دیده نمی شود. جامعه طبقاتی به هزار شکل مختلف عیان است و دقیقا نه به آن صورتی که واقعا هست.

1/ بهتر است هر تعریف جامعه شناختی و عامیانه را دور بیاندازیم : جامعه طبقاتی بدان معنا نیست که می توان جامعه را به طبقاتی تقسیم کرد. جامعه طبقاتی یعنی اینکه ما درگیر یک جنگ طبقاتی در طول تاریخ هستیم.

2/ کجا می توانیم جامعه طبقاتی را ببینیم. از تراژدی آغاز می کنیم.. تراژدی اولین جلوه ی آگاهی انسان از جامعه طبقاتی است . این آگاهی به صورت تضاد میان انسان و سرنوشت جلوه گر می شود. تقدیر بر انسان پیشی می گیرد و سلسله وقایع ( پیرنگ) ، انسان را از اوج به مرگ و تباهی می کشاند. اما تراژدی مترادف بدفرجامی صرف نیست. به تعبیر ارسطو در تراژدی انسان از آنچه هست والاتر و ارزشمندتر توصیف می شود. در واقع این بدفرجامی ، این شکست از تقدیر ، موجب آگاهی و بروز ارزش های انسانی  می شود. شخصیت تراژیک ، گرچه در اثر ناهماهنگی جهان با خواست ها و امیال او ، به کام مرگ و تباهی کشیده می شود ، اما همین بدفرجامی ، نشانه ی آگاهی و رشد فردیت است. تراژدی تنها تضاد انسان و تقدیر نیست بلکه آگاهی حاصل از این تضاد هم هست. بنابراین در تراژدی دیالکتیکی وجود دارد. فرد با جدایی از هماهنگی با جهان( جامعه) ، آگاهی از این تضاد را هم بدست می آورد و در اصل فردیت او رشد می کند.

3/ در جامعه پیشا طبقاتی ، یعنی در جامعه اسطوره ای و بدوی فرد از طبیعت جدا نیست. او در آغوش و هماهنگی نخستین با طبیعت می زید ، اما در تراژدی تضاد فرد و جمع ، آگاهی را حاصل می آورد. اما این آگاهی رنج آور هم هست. در  اینجا نخستین رد جامعه طبقاتی را می یابیم . آگاهی و شخصیت  و فردیتی که تراژدی به انسان می بخشد محصول افزایش رنج و تباهی و قربانی شدن او در جامعه طبقاتی است. پس جامعه طبقاتی که انسانها را هم به پیش می برد و هم به تباهی و رنج می کشاند ، نخستین بار در شخصیت تراژیک تجلی می یابد.

4/ پیشتر گفتم که ما می خواهیم جامعه طبقاتی را ببینیم . رفقا ! این "دیدن" تنها به معنای دیدن طبقات یا فواصل طبقاتی نیست . بلکه به معنای دیدن ِ تاریخی است چند هزار ساله که بر تمامی منطق های بشریت حکم رانده است و به درون ذهن تمامی ما رخنه کرده است. جامعه ی طبقاتی را با آمار و ارقام ، دهک ها یا حتی تشخیص موقعیت کارگران در جامعه نمی توان "دید". جامعه طبقاتی به تمامی ما رخنه کرده است . وقتی شما به خدا و پدر و وجدان می اندیشید ، درست در قلب جامعه طبقاتی قرار دارید . کمتر روایت یا داستانی وجود دارد که از منطق های جامعه طبقاتی فراتر رفته باشد. تمامی دانش ها و آگاهی های بشری از رمزگزاری های جامعه طبقاتی حاصل آمده اند. آنچه شما باید با آن مبارزه کنید فقط مجموعه ای از سرمایه داران حاکم بر قدرت و مالکیت جامعه نیست ، جامعه طبقاتی همه جا هست چه بسا در درون همان مبارزینی که با سرمایه داری مبارزه می کنند. به همین خاطر آنها در این خطر قرار دارند که براحتی جامعه طبقاتی را به صور جدید مانند یک بوروکراسی بازتولید کنند.

 

5/ تراژدی در لغت به معنای بزنر( نماد دیونوزوس) است و خاستگاه آن آیین های دیونوزوسی است که با شمایل های بز و  قربانی گری همراه بود. آیین دیونوزوسی و درام تراژیک بوسیله ی همین قربانی گری به هم پیوند می خورند. قهرمان تراژیک نیز در نهایت قربانی تقدیر خود می شود.  قربانی گری امیال ، منافع و ارزش های انسانی در جامعه طبقاتی و به صورت قربانی شدن ِ فرد توسط تقدیر خویش رمزگذاری می شود. اما در عین حال جامعه طبقاتی ، نتیجه ی پیشروندگی آگاهی و رشد فردیت هم هست. بنابراین انسان هم به بنده ی شکست خورده جامعه طبقاتی تبدیل می شود و هم به فردیت و آگاهی و آزادی از طبیعت دست می یازد. نمونه ی بارز این شکست همراه با آگاهی را در اسطوره ی هبوط می توان مشاهده کرد. آنچه موجبات سقوط آدم را فراهم می آورد دقیقا همان خوردن از میوه ی درخت دانش و توان تمیز میان خیر وشر است. بهشت در این داستام نماد زندگی اسطوره ای و زمین نماد ِ زندگی در جامعه ی طبقاتی است.

 

6/ مرگ آشیل و آژاکس در ایلیاد ، نشانه ی قهرمانانی است که علی رغم دلیری ها و ارزشهای انسانی در جنگ کشته می شوند . اما این اولیس زیرک  است که با ترفندهای خود از تقدیر بدخواه جان سالم به در می برد. ایلیاد و اودیسه ی هومر پیشگویی می کند که عصرقهرمانی یونان باستان به سر خواهد آمد و سخنوران مکار و دموکرات آتن جایگزین آنان خواهند شد. اودیسه برخلاف آشیل( متعلق به عصر قهرمانی) به جهان جدید یعنی جامعه طبقاتی نوین تعلق دارد : جامعه ای که تمدن های آن مملو از شهرنشینانی کم مایه اما مکار است. این تضاد بعدها به صورت اشرافیت رو به زوال و بورژوازی کم مایه اما پیروزمند تکرار می شود. این سرنوشت تراژیک ، به مخاطبین گوشزد می کند که خدایان بر مبنای عدالت رفتار نمی کنند. اما در پس این تقدیر الهی ، موقعیت جامعه طبقاتی است که پیشرفت تاریخی را به بهای بندگی و قربانی شدن ارزش مصرف انسان بدست می آورد. جامعه طبقاتی به صورت تقدیر و خدایان بی رحم و عاری از عدالت و انصاف رمزگذاری می شود.  سرنوشت در تراژدی ، همان جامعه طبقاتی است که  کیهانی می شود.

 

7/ بنابراین در تمامی داستان ها و روایات ، جامعه طبقاتی به صورت سقوط  و فرود از مقام نخستین رمزگذاری می شود . چه سقوط آدم باشد ، چه سقوط نیروی فیزیکی و زورمندی .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:27  توسط امین قضایی  | 

 

آنجا هزارتو است . هزار تو یک راه یخ زده است. زندان فرهاد از وظیفه ی نگهبان تا سکوت شما امتداد می یابد.جنایت تنها یک ماموریت تازه است. فقط چشم اندازها فرق می کند اما همه چیز به یکسان توصیف می شود. یکسال گذشت :  فرهاد حاج میرزایی هم مانند کهنه سرباز در هزارتو اثر "ِ آلن روب گریه" توسط مسلسل روزها به قتل رسید. من و او در تاریکترین و کثیفترین سلول بند 209 اوین ، رمان هزار تو را می خواندیم و مطمئنا یک فعال کورد و نه چندان تحصیل کرده ، از خواندن یک رمان نو لذتی نخواهد برد.چگونه می توانست وقتی اوین خود یک هزار تو بود.

یک صحنه ی یخ زده با زمانی بی نهایت برای توصیفات بی نهایت جزئی: آیا اوین همان  هزارتوی" آلن روب گریه" نیست؟

شما تنها دو راه دارید : یا نگهبان باشید یا زندانی. مردی را تصور کنید که از شکنجه گاه باز می گردد و در سلول خود یکی از روشنفکرانه ترین رمان های نوی تاریخ قرن بیستم را می خواند.هیچ کس در این زندان کتابی نمی خواهند مگر آنکه دوباره آنرا بنویسد. و ما نوشتیم :  اوین  خود شما هستید وفرهاد سربازی است در بازگشت از جنگی که هیچ خاطره ای از آن ندارد به سوی شهری که هیچ کس به استقبال او نمی آید و در زندانی آشیانه می کند که مرگ از پنجره هایش سرک می کشد.

اوین وحشتناک نیست ، اوین عادی است ، این عادی بودن است که وحشتناک است. عجوزه ای که خود را می آراید اما وحشتناک تر می شود. ما همگی بخشی از توصیفات یک صحنه هستیم اما تمامی این توصیفات جزئی و دقیق با تکرارهای عادی ، یک هزارتوی وحشتناک را می سازد. زندگی روایت است؟ در هزارتوی توصیفات مکرر ، روایت می میرد. در هزارتوی اوین ، گذشته و آینده می میرند.

 232 ، 43 و 72 را به سلولهایش می برد ، 70 میلیون خمیازه می کشد و 245 چیزی را در دفترش یادداشت می کند. عدد دقیق است و به خاطر دقتش یخ می زند. وقتی در زندان بودم فهمیدم که آزادی عدد پی است . یک عدد گنگ که دایره را می سازد ، اما خودش نامعلوم است. آزادی نامعینی عدد پی است. من تنها وقتی می میرم که شماره ی سلول خودم باشم ، آزادی یعنی اینکه وقتی تو را محاسبه می کنند مانند عدد پی بخشی از وجود تو هرچند کوچک باقی مانده  و در محاسبات منظور نشده باشد.

رفیق! هیچ کس تو را بازنخواهد شناخت. تو و من را. من آنها را می شناسم : هزارتو ، هزار "تو" است . خواندن آنها ، تشییع جنازه ی اندیشه  است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3:7  توسط امین قضایی  | 

 

 تئاتر هنوز هم بوی خون می دهد

 

اگر جامعه نقش طبیعت را برعهده بگیرد و نمایش نقش ِ زندگی را ، ما چیزی خواهیم داشت به نام تئاتر. ارسطو شش عنصر را برای تراژدی مد نظر قرار می دهد ما این شش عنصر را بررسی خواهیم کرد : پیرنگ ، شخصیت ، گفتار ، اندیشه ، صحنه ی نمایش و سرود.

در اندیشه ی یونانی که تراژدی را بنا نهاد ، خدایان عینا سرنوشت ما را رقم نمی زنند ، سرنوشت به دست الهه موارها ، پیشگو و ...بافته و خوانده می شود و خدایان نیز برخلاف خدای ادیان توحیدی  ، خود از سرنوشت برخوردار اند. این تفاوت گذاری میان خدایان باقی و سرنوشت فانیان ، همان تفاوت بنیادینی است که اساس نمایش و هنر را ایجاد می کند. اگر خدا ، خود سرنوشت را هم برعهده گیرد هنر دیگر امکان پذیر نخواهد بود. چون در این صورت زندگی انسان چیزی جز دیالوگ درونی خدا با خویشتن نخواهد بود. هنر وقتی میسر است که خدایان ( مخاطبین باقی) از نمایشنامه نویس یا مولف(سرنوشت ) مجزا باشد. خدای یهودی سرنوشت را از پیش می نویسد ، اما خدایان یونانی سرنوشت را مانند یک نمایش که بر انسانهای فانی روا داشته می شود ، از جایگاه امن و میرای خود نظاره می کنند. کوهستان اولمپ درست همان نقشی را دارد که سکوهای نمایش تئاتر . آنها از بالا ، از مرگ قهرمانان  در تراژدی متاثر می شوند.

در اینجا نباید دچار اشتباه شد :مخاطبین در تئاترهای یونانی ، نمادی از مردم نیستند . نقش نمادین جامعه و نیروهای الهی حامی انان را همسرایان ایفا می کند. بنابراین تراژدی یونانی برخلاف جهان یهودی- مسیحی ، با تفاوت گذاری میان خدا و سرنوشت ، ( یعنی با قرار دادن نقش مخاطب به خدایان) به زندگی بعدی زیبایی شناختی می بخشد. از منظر مسیحیت ، انسان در معرض آزمون  و قضاوت  خداوند قرار دارد. اما در جهان یونانی  ، زندگی انسان ، تئاتر ی است که برای خدایان اجرا می شود.

پیرنگ ، همان سرنوشت است .تفاوت انسان و خدا همان تفاوت شخصیت و مخاطبین است. شخصیت در تراژدی زندگی می کند و می میرد ، اما مخاطبین به جای خدایان میرا ، آنرا مشاهده می کنند و تحت تاثیر رویدادهای پیرنگ قرار می گیرد. بنابراین سرنوشت ، آزمون الهی نیست ، بلکه پیرنگ است. در واقع مرگ ِ شخصیت در داستان ، اهمیت اساسی دارد چون این مرگ ، تفاوت ِ بنیادین شخصیت های فانی و مخاطبین باقی است. این تفاوت اساس بنیادین ِ تراژدی است. پس آیا نباید بگوییم که تراژدی از خونی ساخته می شود که به صورت نمادین بر روی صحنه ریخته می شود و جایگاه انسانهای فانی را از خدایان باقی جدا می کند؟

چرا؟ چرا باید بر این تفاوت عظیم میان خدایان ( مخاطبین) و بندگان ( شخصیت ها)، با تفاوت بقا  و فنا ، اینقدر تاکید شود؟ آیا این همان رمزگان بنیادین جامعه ی طبقاتی نیست ؟ یعنی کیهانی کردن ِ جامعه . یعنی ایجاد فضایی که بتوان در جایگاه خدایان باقی زندگی را در پیرنگی ساختگی و گذرا به نظاره نشست. در واقع تراژدی، ماهیتا از منطق های ارباب و بنده ی جامعه ی طبقاتی پیروی می کند. در جهان اخلاقی مسیحیت ، این تفاوت میان ارباب و بنده به صورت تفاوت میان محکوم و قاضی ، رمزگذاری می شود.

شما می توانید از تئاتر و تراژدی دفاع کنید اما تا مغز استخوان چیزی جز یک بنده ی حقیر جامعه ی طبقاتی نیستید. وقتی بازیگری تمامی حس خود را در شخصیت ارائه می کند ، کاری جز پرستش انجام نمی دهد. هیچ چیز عادلانه ای در تئاتر وجود ندارد چون تئاتر بر مبنای این فرض بنیادین استوار شده است که مرگ بی عدالتی جهان است و جامعه هم باید با تقلید محض ، نمایشی بر مبنای همین بی عدالتی باشد. این همان منطقی است که کالیگولا را در نمایشنامه ی کامو هدایت می کند. او فقط یک شخصیت نیست ، بلکه انگیزه های زیست او کاملا تئاتری است. او می کشد تا نمایش به پیش برود چون تنها همانطور که راز جاودانگی خدایان درگروی خون بندگان در زندگی است ، راز جاودانگی مخاطبین هم ، در گروی خون شخصیت ها در صحنه ی نمایش است.

اشتباه نکنید ! این نمایش نیست که زندگی را تقلید می کند ، این خون بر روی صحنه است که جامعه طبقاتی و تفاوت ارباب /بنده را تقلید می کند. ما در یک کثافتکاری عظیم گرفتار آمده ایم . باز هم بنده جامعه طبقاتی . باز هم این حیوان وحشی که به قفس خود تبدیل شد. اما آیا این شخصیت ها، "من" هستند ؟ هرگز! تئاتر در برابر "من".تئاتر ابله است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:39  توسط امین قضایی  | 

 

امین قضایی

"زندگی وحشتناک است ، ما بر او مسلط نیستیم ، او بر ما حکمفرماست"

اسکاروایلد

گوژپشت نماد ِ گذشته ای است که دست از سر ما بر نمی دارد. گوژ یا بختکی که بر گردن ما نشسته ، از قفا بر ما حکم می راند ؛ ما او را نمی بینیم و او دست از سر ما برنمی دارد. در مسیحیت این گوژ به صورت بار گناه نخستین نماد پردازی می شود. در قرن بیستم ،روان کاوی این تصور شایع از گذشته ای که همچون گوژی بر پشت ما سوار است را به صورت خاطراتی از دوران کودکی رمزگشایی می کند. تجاربی که همچنان در ناخودآگاه ما زیست می کنند ، ما آنها را نمی بینیم اما وزن آنها را به صورت علائم بیماری روان نژندی احساس می کنیم. بنابراین تصویر گذشته و سنت به مثابه ی یک گوژپشت،طلایه دار  نظریه ی روان کاوی است.  نیچه نیز در کتاب ِ "چنین گفت زرتشت" ، گذشته ای را که در مسیر بازگشت جاودان همچنان دوباره بر سر راه سبز می شود  ، به صورت یک گوژپشت به تصویر می کشد.  شخصیت پیرمرد خنزر پنزری در بوف کور ِ صادق هدایت هم که هر روز و همیشه از پنجره تماشا می شود ،  نقش همین سنت ِ گریز ناپذیر را ایفا می کند. این شخصیت  در فیلم های لینچ مانند بزرگراه گمشده و توئین پیک نیز به صورت وهم انگیزتری پدیدار می شوند.

نباید عجولانه مانند تفسیری که ژیژک از فیلم ِ بزرگراه گمشده در کتاب خود با نام "امر متعالی مبتذل" می دهد ، این شخصیت را به سادگی به پدر نسبت دهیم. بی شک گوژ ، یک پدر باستانی است اما تجربه ی عاطفی اندکی نسبت به این شخصیت داریم  یعنی او مانند پدر محصول تضاد نفرت و عشق نیست.  ما از دست او فرار می کنیم ، اما متوجه می شویم که او از ما جلوتر قدم برداشته و دوباره خود را گرفتار همین گذشته ی مرموز می یابیم. شاید او را بر پشت خود حمل کرده ایم ، شاید هم مانند تصور نیچه تنها مسیر دایره واری را طی کرده ایم . نیچه این مسیر معرفت شناختی را دایره وار می بیند. ابتدا از نیچه شروع می کنیم : گوژ در پایان راه منتظر ماست ، ما می خواهیم از گذشته ، از سنتها و به تعبیر آدورنو از گذشته ی اسطوره ای خود ، برکنده شویم ، اما حرکت پیشرونده و خطی معرفت شناختی علم و روشنگری دوباره به همان ورطه اسطوره در می غلتد. بنابراین حرکت خطی تبدیل به یک حرکت دایره وار می شود. از نظر نیچه این به  خصلت زبان برمی گردد. ذهن به سوی شناخت ابژه معطوف می شود اما در نهایت تنها پیش انگاره های خود را بر ابژه تحمیل می کند. او تنها انعکاسی از پیش انگاره های خود را در ابژه ی شناخت  بازمی یابد. به تعبیری ما تنها از قواعد زبانی ، یک خدای دیگر آفریده ایم.

داستان کودکانه ی لاک پشت و خرگوش ، این مسابقه ی عقل جوان  و شورانگیز با سنت های آرام و بی صدا را حتی بهتر از نیچه نشان می دهد. لاک پشت همان گوژ است ، سنتهایی که آرام و آهسته ، اما مداوم به حرکت خود ادامه می دهند ، خرگوش( نماد ِ جوانی ، عقلانیت و روشنگری) با سرعت زیاد می دود و از لاک پشت( نماد ِ سنت ، کهن الگو ها و اسطوره) فاصله می گیرد اما خستگی خوابی را بر او تحمیل می کند که در نهایت او را ازپیشروی آرام و بی صدای لاک پشت ِ سنتها ، غافل می سازد. در نهایت خرگوش ، لاک پشت  را در پایان راه باز می یابد.

می توان اینطور تفسیر کرد که جوامع اودیپی ما ، در ناخودآگاه جمعی خود از حرکات آرام  و تکرار پذیری تبعیت می کنند که ذهن ِ خردگرای مدرن قادر به فراروی و یا کنترل آن نیست. در برخی داستان های دیگر ، این گوژ همان پیشکار  و نوکر پیر و وفادار ارباب است که سالها به ارباب جدید خود و حتی پدر و یا پدربزرگ ارباب هم خدمت کرده است. امامنطق درونی گوژ ،فقط تدوام نیست بلکه تکرارهم هست . مراسم ها نیز به مانند گوژ رفتار می کنند آنها سال بعد هم منتظر شما هستند ، آنها به قول دولوز در کتاب "تفاوت و تکرار" ، از آموزه بازگشت جاودان نیچه تبعیت می کنند: یک پرتاب دوباره ی تاس که به رغم  طبیعت ریاضیاتی و احتمالی اش ، بازی بی پایان اراده و سرنوشت است. من هستم که تاس را پرتاب می کنم اما در واقع با این کار اراده ی خود را به تاسی می دهم که اراده ام را از من سلب می کند. این منطق درونی تمامی مراسم هاست. مراسم ها اختیاری هستند : ما با اختیار تمام از آنها تبعیت می کنیم ، اما با اختیار تمام از خودمان سلب اختیار می کنیم. شاید اراده ی انسانها در جوامع طبقاتی و اودیپی ،همان نقش بیهوده ی پرتاب تاس را ایفا می کند. شاید.

آیا گوژ همان آرکی تایپ سنکس در نظریه روان کاوی یونگ است یا شخصیت سایه؟ مطمئنا جزئی از هر دو است. اما باید در نظر داشت که گوژ شخصیتی متعلق به روان نژندی جامعه است تا فرد. مطمئنا گوژ ،تنها وجدان یا سوپر اگو نیست. او آن آگاهی تجویز کننده ای  نیست که با سایه مبارزه می کند.  اگر بخواهیم ردی از گوژ  را در دوران کودکی بیابیم ، باید بگوییم که در گوژ نشانی از دوجنس گرایی اولیه مشاهده می شود ، چون گوژ ، خصایصی زنانه هم دارد و در اصل از نظر جنسی خنثی است مانند عاقد یا کشیشی که دو جنس مخالف را به هم پیوند می زند، او نماد ِ تمامی انسانهای دیگری است که کودک از آغوش مادر خود مشاهده می کند و  کودک گاهی با دیدن آنها به گریه می افتد.گوژ نماد ِ ناتوانی و ابهام تمایز جنسی است. این گوژ به صورت یک" نمکی" یا " کولی" هم تصویر می شود که قصد دزدیدن کودک را دارد. گوژ نشانه ی عدم تشخیص مردانگی و زنانگی ( قدرت یا ضعف) در دیگران است. به همین خاطر ما تصور می کنیم که او همه جا به دنبال ماست، دیگری که به جهان مادرانه ی ما نفوذ می کند یا این تصور پارانوییکی که پیرمرد خنزر پنزری به درون خانه می آید و مخفیانه با لکاته همبستر می شود.

اما این قدرت و ضعف توامان ، آیا همان قدرت و ضعف توامان توده ها نیست؟ در واقع توده های حقیر ، این فرودستان جامعه طبقاتی نیزخصایص یک شخصیت  پیر و فرتوت را نشان می دهند که قادر به تغییر  و فراروی نیستند اما در عین حال تقدیر ماست. این یک پارادوکس است : آنها منجمد هستند اما نمی توانیم از آنها فراتر برویم. پس شاید بر پشت ما سوار اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:9  توسط امین قضایی  | 

تحلیل های سیاسی از چه متدولوژی پیروی می کنند؟ در واقع از هیچ چیز. آنها آنچنان عجولانه تحت تاثیر وقایع و اخبار قرار می گیرند که با گزارش های خبری شبیه می شوند. در این مقاله قصد دارم تحلیلی از مفهوم بنیادگرایی ارائه دهم. قصد من از تحلیل بنیادگرایی اسلامی وتروریسم ، ارائه ی نمونه ای از تحلیل سیاسی متدولوژیک از پدیده های سیاسی روز است. اولین اشتباه در اینجاست که پدیده ی سیاسی را در بافت مسطحی از منافع و تقابل ها قرار دهیم. مثلا این عقیده مثلا چپ گرایانه را در نظر بگیریم که بنیادگرایی اسلامی را پاسخی مرتجعانه دربرابر امپریالیسم غربی قرار می دهد.یا واقعا مسخره است که بنیادگرایی را از اصول و ریشه های تاریخی خود عاری کنیم  و پدیده ای به نام اسلامی سیاسی را مطرح کنیم.

تروریسم کور القاعده که تمامی تمدن را هدف تهاجم قرار می دهد را در نظر آورید. آیا واقعا می توان آنرا با  اتکا به "اگو"یی عقلایی که پیش فرض دکارتی تمامی تحلیل های سیاسی است توجیه کرد؟ فردی که خود و دیگرانی که نمی شناسد را در یک عملیات انتحاری منفجر می کند ، از یک اگوی منسجم و منفعت طلب برخوردار نیست. در واقع یک تحلیل گر سیاسی غربی که انسان منفعت گرا را در نظر گرفته  و دارای پیش فرضیات خاص خود از مفهوم شهروندی است ، متوجه مقاصد درونی چنین فردی نیست. من به سادگی خواهم گفت که بنده ی جامعه  طبقاتی  موجودی دوپاره است و الزاما مطابق منافع و حقوق فردی خود عمل نخواهد کرد . نکته ی بعدی اینجاست که پدیده ی بنیادگرایی را یک پدیده ی سیاسی معاصر تحت عنوان اسلام سیاسی در نظر نیاوریم.

باید همینجا و شاید سربسته بگویم که بنیادگرایی اسلامی اساسا و ذاتا ریشه در اندیشه ی آریایی دارد. اندیشه ای که خواهان حفظ جامعه ی طبقاتی مبتنی بر قربانی شدن ِ ارزش مصرف و امیال و حتی وجود ِ انسانی است . برای حفظ جامعه ی طبقاتی دو اندیشه بیشتر وجود ندارد : اولی اندیشه ی یهودی با روحیه سرمایه دارانه که معتقد است می توان جامعه ی طبقاتی را بر اساس اگویی آزاد و منفعت طلب و در واقع خواهان تحقق ارزش مصرف خویش بنا  وحفظ  نمود. در مقابل اندیشه ی فاشیستی و آریایی ، معتقد است که بنیان حفظ جامعه ی طبقاتی  در گروی قربانی شدن مطلق انسان و امیال اوست. سرمایه داری ، مفاهیم شهروندی ، لیبرالیسم همگی اندیشه های یهودی هستند که  امروزه نمایندگی انرا جهان غرب بر عهده گرفته است. این اندیشه ، حفظ جامعه ی طبقاتی را در گروی تامین منفعت بندگان جامعه ی طبقاتی در یک الگوی محدود و رقابت جویانه یعنی بازار آزاد می داند. اما اندیشه ی فاشیستی که امروز بنیادگرایی تروریستی نمایندگی انرا برعهده دارد ، حفظ جامعه ی طبقاتی را در گروی نابودی اعضای جامعه ، امیال و ارزش مصرف آنان می بیند. بنابراین ، انسان منفعت طلب ِ روشنگری و لیبرالیسم فقط برای اندیشه ی یهودی معنا دارد و نه برای اندیشه ی آریایی.

در هر دوره ی تاریخی ، اقوام ، ملل و نیروهای خاصی این دو اندیشه را برای حفظ جامعه ی طبقاتی نمایندگی کرده اند. اگر دیروز هیتلر نمایندگی اندیشه ی آریایی را برعهده گرفت امروز بن لادن و شرکای ریز و درشت و وحشی آن این نمایندگی را برعهده دارند. من با کسی تعارف ندارم ، بنیادگرایی اسلامی تا مغز استخوان ریشه در اندیشه ی آریایی دارد.

اما ببینیم که این تحلیل های سیاسی در مورد دلایل بنیادگرایی اسلامی و تروریسم کور و وحشیانه ی آن چه می گویند؟ هیچ . انها به نهادهای سیاسی و به شبکه های تروریستی اصالت می دهند. گویی آنها اعضای خود را مانند عروسکهای خیمه شب بازی به حرکت در می آورند. گویی ریشه ی همه این پدیده ها در تصمیم گیرهای سیاسی ِ رهبران حکام مختلف است. اما آنها نیرنگ عقل نهفته در اراده ی سطحی افراد را در نمی یابند. آنچه منفجر می شود مانند یک ستاره همیشه در لحظه ی مرگ و نابودی خویشتن است . بنیادگرایی اسلامی اخرین تجلی اندیشه ی آریایی است . از این پس ما تنها اندیشه ی یهودی را برای حفظ جامعه ی طبقاتی خواهیم داشت ، اندیشه ای که مبتنی بر تجلی ارزش مصرف به صورت متناقض نما در ساختارهای اقتصادی یعنی سرمایه داری است. تجلی این تضادها خود را در تقابل میان مارکسیسم و سرمایه داری نشان می دهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:50  توسط امین قضایی  |