تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

صورت مسئله این است که چرا اپوزوسیون با یکدیگر متحد نمی شود و آیا این اتحاد حول دشمن مشترک ضروری است یا خیالی؟

۱ .در یک بینش دیالکتیکی هر مفهومی وقتی ارزش دارد که تعین یابد.  اتحاد تعینی جز تشکل ندارد. تشکیلات تعین و تجسم اتحاد کمونیستی و عمل بخشیدن به شعار "کارگران جهان متحد شوید" است.

۲. اگر اتحاد یعنی تشکیلات پس در گام دوم باید گفت که این اتحاد تشکیلاتی حول تئوری مشترک و استراتژی مشترک صورت می گیرد و نه چیز دیگری. بنابراین تئوری پراتیکی و  استراتژی انقلابی سنتز طبقه وتشکیلات است.

۳. اما هر تشکیلات انقلابی علاوه بر تئوری و استراتژی  تاکتیک هایی نیز برای رسیدن به اهداف انقلابی خود اتخاذ خواهد کرد . در اینجاست که اتحاد عمل معنا می یابد یعنی  بینش دیالکتیکی مطرح نیست و باید به تاکتیک صرفا در معنای کارکردی ان نگاه کرد.  بنابراین تنها و تنها انتخاب های تاکتیکی است که اتحاد عمل را میسر می سازد.

۴. اتحاد عمل حول مطالبات مشترک صورت می گیرد و نه چیز دیگری.

بنابراین صرف  وجود دشمن مشترک اتحاد عمل اپوزوسیون را ضروری نمی سازد. اتحاد حول دشمن مشترک کاملا پوچ است. تنها مطالبات مشترک می تواند پایه ای برای اتحاد اپوزسیون جمهوری اسلامی باشد. برای پاسخ به سئوال فوق نباید واژه ی ساده آری یا خیر را ذکر کرد. بلافاصله باید سئوال کرد که حول چه مطالبه ای : اگر مطالبه برای مثال حقوق بشر است و اگر تمامی جریانات صداقت واقعی دارند  می توان در مقطعی تمامی احزاب حول یک عمل مشخص متحد شوند. اما  واقعیت این است که به ندرت مطالبات چپ و راست بایکدیگر برابر اند. اپوزوسیون راست گرا معمولا از این جهت مخالف جمهوری اسلامی است که بورژوازی را حول یک مفهوم ایدئولوژیک به خودی و غیرخودی تقسیم کرده است و اینان در دایره ی بسته ی جمهوری اسلامی منفعتی از نظام استثمار کارگران ندارند.

 اما سئوال بعدی اینجاست که  احزاب کمونیستی خارج کشور چگونه می توانند استراتژی و تئوری انقلابی را تجسم بخشند. بزودی دریک مقاله ی منسجم این بحث را مطرح خواهم کرد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط امین قضایی  | 

 

ماهیت فاشیسم اردوگاه کار اجباری است. این واژه ی بسیار دقیقی است که متاسفانه  فیلسوفان سیاسی ناشی مانند هانا آرنت انرا با واژه ی توتالیتاریسم جایگزین کرده اند. توتالیتاریسم  به رژیم های خودکامه ای گفته می شود که سعی می کنند تحت کلیتی کاذب دیگری را سرکوب کنند.اما این دوگانگی سطحی و ظاهری من/دیگری علت اصلی را پنهان می کند و در یک فرمالیسم ظاهری باقی می ماند. اما فاشیسم به مثابه ی اردوگاه کار اجباری  نحوه ی استثمار کار را نشان می دهد یعنی  انباشت محصول کاری کارگران بوسیله زور و نه مبادله . این اس و اساس اندیشه ی آریایی است.

تئوریسین های بورژوای ایرانی با تقلیدی بچه گانه واژه ی توتالیتر را در توصیف جمهوری اسلامی به کار می برند بدان معنا که مشکل جمهوری اسلامی در راه ندادن بخشی از بورژوازی سر سفره ی رنگینی است که از خون و عرق کارگران ایرانی حاصل آمده است. بنابراین مشکل جمهوری اسلامی از نظر اپوزوسیون بورژوا  تنگ بودن دایره ی بورژواهای خودی است یعنی دیگر بورژواها را به این حلقه ی دزدان و چپاول گران راه نمی دهد. چنین تحلیلی برای مردم احمقانه است چون آنها مرغ وسط سفره اند و فرقی نمی کند که توسط کله قنداقی های مرتجع نوش جان شوند و یا کراواتی های سلطنت طلب.

اما جمهوری اسلامی به معنای دقیق کلمه حکومتی فاشیستی است چون تمامی تمهیدات آنها برای استثمار بر زور و انحصار متکی است و کمتر در عرصه رقابت بازار آزاد و مبادله. دولت احمدی نژاد برای حذف بورژوازی متکی به بازار آزاد تلاش می کند طبقه ی متوسط را حذف کند و اکثریت مردم را جیره خوار کند و روحیه گدایی و بنده صفتی را در بین دهقانان و  خرده ملاکین شهرستانی تقویت کند. در مقابل از طبقه ی متوسط انتقام می گیرد و  آزادی های حداقلی که طبقه ی متوسط برای رقابت سرمایه دارانه خواهان است حذف می کند. دولت احمدی نژاد حتی سیاست های کاملا تقلیدی فاشیسم هیتلری را دنبال می کند مانند نظامی کردن فضای اجتماعی - ایجاد جنگ های غیرمستقیم در خارج از ایران برای تحمیل نوع سرمایه داری اسلامی و فاشیستی خود به سرمایه داری جهانی - ترویج نژاد پرستی و درجه بندی شهروندان با مبارزه با جوانان  مجرد ها معتادین  بهایی ها و  کارگران حاشیه ای و مهاجر مانند افغانی ها و کورد ها - تاکید بر  پیشرفت های تکنولوژیک برای ایجاد یک ماشین جنگی تمام عیار کاذب.

تمام اینها راهکاری است برای وابسته سازی مستقیم طبقه ی کارگر به ماشین دولت که جانشین بورژوازی می شود که حداقل از نظر اقتصادی مستقل است. بنابراین جمهوری اسلامی به معنای دقیق کلمه فاشیستی است . فاشیسم  صورت بندی پیشا مدرن سرمایه داری است که با استفاده از زور و قدرت طبقه ی حاکم را در راس قدرت نگاه می دارد و نه با استفاده از مبادله . احزاب چپ در توصیف جمهوری اسلامی باید به معنای مشخص و دقیق کلمه از واژه ی فاشیسم استفاده کنند. استفاده از واژگان دیگر مانند توتالیتاریسم  تئوکراسی و دیکتاتوری و غیره صرفا اتکا به اشکال ظاهری شکل و شیوه ی حکومت است وبه حیطه منحوط فلسفه ی سیاسی تعلق دارد در حالیکه به نظر من فاشیسم استراتژی مشخصی از بورژوازی را در جنگ طبقاتی نشان می دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 3:4  توسط امین قضایی  | 

 

از نظر  بورژوازی کمون یعنی زندگی اردوگاهی. اما سرمایه داری خود بزرگترین اردوگاه های انضباطی را تشکیل داده است : زندان ها بیمارستان ها و مدارس و سربازخانه ها. در اردوگاه انسان به کارکردش تقلیل می یابد و یکسان سازی بهترین شیوه ی نفی فردیت است. بورژوازی کمون را با اردوگاه هایش اشتباه می گیرد چون کمون را با کار جمعی درک می کند. اما کمون حول مفهوم فراغت شکل می گیرد.

منطق کمون بسیار ساده است :

سرمایه داری = کارلازم + کار اضافی( برای سرمایه دار)

کمونیسم = کار لازم + فراغت ( برای کارگر)

در هر دو سیستم کارلازم وجود دارد. تعیین مقدار کمیت کار لازم به تکنولوژی و سطح خواسته ها و مقتضیات طبیعت و مواد خام وابسته است. اگر یک جامعه ی سوسیالیستی نتواند فراغت را از کار لازم بیرون بکشد در دوره ی گذار باقی مانده و جامعه در همان سطح عقلانی سازی کار لازم باقی می ماند. بنابراین ماهیت سوسیالیسم واقعا موجود چیزی نیست جز عقلانی سازی کار لازم بدون زایش فراغت از کار لازم و کاهش مقدار زمانی کار لازم.

 کار اضافی و فراغت از نظر کمی هر دو ساعاتی هستند که از کار لازم آزاد می شوند. اما از نظر کیفی متفاوت اند : کار اضافی از نظر کیفی همان زحمت labour است  اما فراغت work است.

 تفاوت میان سوسیالیسم در دوره ی گذار و کمونیسم دقیقا در مقدار پیشرفت فرآیند عقلانی سازی سیستم تولید است. با سوسیالیسم می توان کاراضافی یعنی استثمار را حذف کرد . اگر کاراضافی وجود داشته باشد آن جامعه هرگز سوسیالیستی نیست و مهم نیست که عوامل منفرد بورژوا این کاراضافه را برداشت می کنند و یا دولت و ادوات بوروکراتیک اش. در این معنا  شوروری وسوسیالیسم واقعا موجود سرمایه داری است و هرگز به مرحله ی سوسیالیستی هم نرسیده بود.

اما ممکن است در جامعه ای کار اضافی حذف شود اما عقلانی سازی کار لازم منجر به زایش فراغت نشود. دلایل آن می تواند افزایش هزینه در مواد خام  کاهش سطح تکنولوژی به علت انحصار سوسیالیسم در یک کشور باشد. در این صورت تئوری تروتسکی که سوسیالیسم دریک کشور ممکن نیست درست از آب در می اید و جامعه در دوره ی گذار باقی می ماند. یعنی یک کارلازم طولانی مدت جایگزین یک کارلازم + کاراضافی خواهد شد. اما تئوری تروتسکی به صورت کلی و انتزاعی غلط است که بگوییم کلا سوسیالیسم در یک کشور ممکن نیست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:48  توسط امین قضایی  | 

 

تئولوژی حول یک پارادوکس بنیادین شکل می گیرد :

خدا مطلق است

مطلق نمی تواند وجود داشته باشد چون لازمه ی هر وجودی تعین و تحدید است.

پس خدا نمی تواند وجود داشته باشد.

بنابراین خدا یک مفهوم باقی می ماند. فیلسوفان به صورت های مختلف این پارادوکس ماستمالی کرده اند. مثلا برهان مسخره علیت را در نظر بگیرید که معمولا متالهین اسلامی بلغور می کنند :

۱. هر ماهیتی  وجودش یا ممکن است یا ممتنع است و یا واجب.

۲. اگر واجب باشد  واجب الوجود ثابت است و واجب الوجود همان خداست!. اگر ممتنع باشد از موضوعیت درباب موجودات خارج است و اگر ممکن باشد بداهتا هر ممکنی علت لازم دارد. پس ممکن الوجود معلول است.

۳. علتی که ممکن الوجود را داشته باشد یا ممکن است یا واجب

۴. اگر واجب باشد ثابت است و اگر ممکن باشد باز هم باید علتی داشته باشد. چون تسلسل معلول ها محال است پس باید علتی در این زنجیره واجب الوجود باشد.

این برهان ماستمالی پارادوکس فوق است :  امکان و وجوب مفهوم است. محال است که همه چیز مطلقا وجودشان ممکن باشد چون اصولا موجودیت یافتن چنین مطلقی محال است پس حتما یک واجب الوجود لازم است!! چه رخ داد ؟ یک اتفاق عجیب! در واقع متالهین از برهان عدم امکان وجود خدا با مغلطه ای خاص  وجود خدا را ثابت می کنند !!! مسئله خیلی ساده است مطلق نمی تواند وجود داشته باشد. بنابراین ممکن الوجود بودن چیزها هم نمی تواند مطلق باشد . متالهین به جای اینکه از این حرف نتیجه بگیرند که تعین مطلق ناممکن است نتیجه می گیرند پس یک استثنا برای رفع امر مطلق  ( مطلق در اینجا همان تسلسل است) لازم است. (البته بماند که واجب الوجود نمی تواند خدا باشد چون واجب باید تشخص یابد تا خدا باشد و تشخص یک چیز با مطلق بودن ان در تناقض است)

 براهین دیگر مانند برهان نظم در واقع اصلا برهان محسوب نمی شوند.

۱.هر نظمی به ناظم و آفریننده احتیاج دارد.

۲.در جهان نظم حاکم است.

۳.بنابراین این جهان ناظمی دارد که همان خداست.

مسخره تر از این حرف پیدا نمی شود به طریق معکوس می توان استدلال کرد :

۱.هر بی نظمی نشانه ی شلختگی و کم عقلی ناظم و آفریننده ی ان است.

۲. در جهان در کنار نظم  بی نظمی هم وجود دارد.

۳. بنابراین خداوند موجودی شلخته و کم عقل است.

برای توجیه می گویند که همه چیز منظم است این ما هستیم که انرا بی نظم می پنداریم. اما برعکس هم می توان گفت همه چیز به ذاته نه منظم است و نه بی نظم . این ما هستیم که براساس انطباق وضعیت اشیا با خواسته ها و ذهن خود چیزها را منظم و بی نظم می بینیم.

در واقع همانطور که هیوم می گوید هم نظم و هم علیت مفاهیمی ذهنی هستند و اینطور نیست که اشیای جهان به ذاته به ممکن و واجب یا منظم و بی نظم تقسیم شوند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:55  توسط امین قضایی  | 

 

 " ما روی گلوله ایم و مستقیم به سوی خدا می رویم

حتی او هم می خواهد کلکش کنده بشه "

مرلین منسون

 

یک مسلمان واقعی کسی است که هنوز منفجر نشده است. در واقع هر عملیات انتحاری رمزاجتماعی ایدئولوژی است که توانایی تولید هیچ متنی را ندارد. مسلمان استشهادی مانند دشمن در بازی های کامپیوتری عمل می کند. یک راست به سراغ شما می رود و  در اثر برخورد با شما خودش را هم نابود می کند. از ایدئولوژی اسلامی تنها یک الگوریتم کامپیوتری باقی مانده است که به شکل حکم جهاد برعلیه کفار به حیات خود ادامه می دهد.

ادعا می شود که عملیات انتحاری استراتژی مبارزه ی غیرمستقیم است. اما غلط است چون چنین استراتژی توانایی سخن را از خود تئوری بازپس می گیرد.بنابراین مسئله ی اصلی تئوری است. هیچ متنی وجود ندارد همه چیز در یک جاذبه ی کور فرو می رود. اسلام بنیادگرا نابود خواهد شد. اما مانند یک ستاره به صورت یک انفجار از بین خواهد رفت واز خود سیاهچاله ی مرگ را بر جای خواهد گذارد. اسلام بنیادگرا  یک اسلام عمیقا یثربی است . اسلامی که تا اخرین درجه به جهاد ادامه می دهد. اسلام با اندیشه ی آریایی

 در این میان یک شبه فرهنگ اسلامی مسالمت آمیز هم در جریان است که در ظاهر یک مدرنیته ی کاذب به حیات خود ادامه می دهد. این اسلام را کشورهای عربی نمایندگی می کنند. اما اینجا نیز هیچ تولید متنی وجود ندارد. اسلام در سکوت مراسم  آیین ها و سنت فرو می رود . او  راهزنی است که در اثر روح سرمایه داری به تجارت بازگشته است. این اسلام مکی یا اسلام پیش از هجرت است . یا اسلام با اندیشه ی یهودی. وقتی جهان غرب تصور می کند که می توان با جهان اسلام کنار آمد همین چهره ی یهودی مسلک از اسلام را مد نظر دارد که با روح سرمایه داری همخوان است. اما انها سخت در اشتباه هستند. مسلمان ها همیشه دوگانه عمل می کنند. اعراب  در اصل راهزنانی هستند که خود را به شکل تاجر در اورده اند.

اما جمهوری اسلامی هیولایی است از هر دو وجه یهودی و آریایی. سرمایه داری  داخلی با عملیات برون مرزی و استشهادی در خارج کشور. در اصل احمدی نژاد چرخش عمیق جمهوری اسلامی به اسلام آریایی مسلک است. جنگ کنید تا زنده بمانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:3  توسط امین قضایی  |