تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

 

انقلاب تنها پدیده ای است که قبل از وقوعش آنرا غیرممکن می خوانند  و بعد از وقوعش آنرا چاره ناپذیر.

فرصت طلبان انقلابی مانند اغواگران رفتار می کنند. از عشق به مردم صحبت می کنند اما در فکر گاییدن آنها هستند.

بورژوازی همیشه از انقلاب می ترسد حتی وقتی که خودش انقلاب می کند. دلیل امر ساده است : بورژوازی همیشه با نیروی اکثریت کارگران انقلاب می کند. انقلاب بورژوایی یعنی اینکه مردم عادی باید قدرت را تغییر دهند اما آنرا بدست نگیرند. چنین نیرنگی  ترس هم دارد.

انقلاب بورژوایی به کمک دستان پرولتاریا به ثمر می رسد و انقلاب کارگری به کمک مغزهای آنها نیز.

مبارزه در کنار  دار و دسته ی خزه بسته ی موسوی یعنی مبارزه با جمهوری اسلامی در کنار جمهوری اسلامی.طرفداران موسوی فکر می کنند آب بالای رودخانه از آب پایین رودخانه تمیز تر است ، اما نمی دانند که چشمه ی جمهوری اسلامی از گنداب فوران کرد.

تصور اینکه موسوی بتواند معمار یک انقلاب آتی در ایران باشد خنده دار است. اگر موسوی  معمار انقلاب بود ؛بعد از سی سال  الوارهای ویرانه ی انقلاب اسلامی بر ملاجش فرود نمی آمد.  

فرصت طلب با همان سرعتی که از مردم جلو می زند با همان سرعت هم  از آنها عقب نشینی  می کنند.  فرصت طلبانی که در خارج کشور همراه با مردم ، خود را به رنگ سبز می در آورند تا آخر تابستان همراه با برگهای درختان ، سبزی شان را از دست خواهند داد.

هنوز خیلی زود است که احمدی نژاد در جنایت از موسوی جلو بیافتد.اگر امروز موسوی خواهان آزادی زندانیان سیاسی از اوین است ، چند سال پیش خواهان آزادی جنازه ی زندانیان سیاسی از اوین بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:5  توسط امین قضایی  | 

امین قضایی

 

چهار آرزوی بزرگ بر بشر حکمفرمایی می کند. تمامی بناهای متافیزیک بر  این چهار ستون آرزوی دست ناپذیر بشری استوار شده اند.  علم ، اخلاق ، هنر و اقتصاد هرکدام از اتمسفر هریک از این چهار آرزوی بنیادین استنشاق می کنند. تمامی آرزوهای بشری به این چهار آرزو قابل تقلیل هستند. آرزوهای چهارگانه ، دیالکتیک های پیچیده و اسرار آمیزی دارند که شما را به آنها راهی نیست. آنها نقشه ی معرفت بشری هستند. شما این آرزوها را  قبلا  دیده اید اما بی شک بدون کمک من ، از رمزگشایی آن ناتوان هستید . من همه جا می توانم آنها را به شما نشان دهم. در هر جمله ای که از دهانتان بیرون آید. در هر خواست و تمنایی. اما بگذارید این چهار آرزو را در ورق های بازی تان به شما نشان بدهم.

 

سه شخصیت در کارت های بازی شما به چشم می خورد . شاه ، ملکه و سرباز. اما در تاروت های فالگیران قدیمی که ورق های شما از آن نشات می گیرد، کارت نوباوه نیز به چشم می خورد که تعداد کارت ها را به 56 عدد افزایش می دهد . این کارت ها به نام کارت های صغیر شناخته می شود که به همراه 22 کارت کبیر ، مجموعه کارت های تاروت را به عدد 88 می رساند.

 

 شاه نماد ِ شخصیت پیرفرزانه است ، کسی که گذشته را در اختیار دارد  و از آن آگاه است. پیرازلی نماد آرزوی بنیادین حقیقت است. پهنه ی علم از این آرزو ساخته می شود. ملکه ، نماد بانوی زیبا است او نماد آرزوی بنیادین زیبایی است. پهنه ی هنر از این آرزو ساخته می شود. سرباز ، نماد ِ شخصیت جوان موفق یا همان قهرمان یا شوالیه است. او نماد آرزوی بنیادین لذت است و پهنه ی اخلاق و حقوق از این آرزو ساخته می شود. و در نهایت مهم ترین و بزرگترین آرزو ، آرزوی آرزو ها ، کودک ابدی ، پیترپن است . او نماد ِ آرزوی بنیادین جاودانگی است. پهنه ی اقتصاد از این آرزو ساخته می شود.

 

دیگر کارت های بازی توده ها و طبقات جامعه هستند : خاج یا علامت اصلی آن در تاروت ، سکه ، نماد ِ طبقه ی فئودال و زمیندار و عنصر نمادین ِ آن  خاک است. پیک یا علامت اصلی آن در تاروت ، شمشیر ، نماد ِ طبقه ی ارتشی و نظامی است و عنصر نمادین ِ آن هوا است. دل یا علامت اصلی آن در تاروت ، جام ، نماد ِ طبقه ی روحانی و عنصر نمادین ِ آن آب است. و در نهایت خشت یا علامت اصلی آن در تاروت ، چوبدست، نماد ِ طبقه ی کشاورز و رعیت و عنصر ِ نمادین آن ، آتش است. این کارت نماد توده هایی هستند که چهار آرزوی بنیادین بشر بر آن حکم فرمایی می کند : حقیقت ،زیبایی ، لذت و جاودانگی. تمامی این چهار آرزو تنها در یک شخص تجسم می یابد. شخصیتی خیالی که همان خدای توحیدی است.

 

اما چرا تنها این چهار آرزو بر بشر حکمفرمایی می کنند : آرزوی حقیقت و جاودانگی آرزوهای زمانی هستند و آرزوی لذت و زیبایی را می توان جزو آرزوهای مکانی به حساب آورد. حقیقت یعنی برخورداری از گذشته. داشتن هویت و گذشته . یعنی در گذشته بودن. جاودانگی یعنی بودن در آینده و داشتن آن. این دو آرزو می خواهند انسان را در سیر زمان حفظ کنند. بودن جهان گذشته در درون تو ( حقیقت) و تو در جهان بودن ( جاودانگی).

اما "توهمیشه در جهان بودن"( جاودانگی) و "جهان همیشه در تو بودن " ( حقیقت) برای سعادت بشری کافی نیست. دو آرزوی دیگر نیز باید تحقق یابد . لذت یعنی "هماهنگی جهان با تو".یعنی اینکه جهان مطابق با تو رفتار کند. و زیبایی یعنی "هماهنگی تو با جهان" . یعنی تو مطابق و شایسته ی جهان باشی. بنابراین این دو آرزوی مکانی یعنی هماهنگی "من" و "جهان". لذت یعنی هماهنگی جهان با من و زیبایی یعنی هماهنگی من با جهان.

ما در نهایت ، آرزو داریم زیبا باشیم ، از جهان لذت ببریم   جاودانه و آگاه باشیم.  از جهان نرویم و جهان نیز از یاد ما نرود. چهار آرکی تایپ بنیادین براساس این چهار آرزو در بشر شکل می گیرد : پیرازلی ، بانوی زیبا ، جوان موفق ، و کودک ابدی. براورده شدن هر یک از این آرزوها بدون برآوردن سه تای دیگر سعادت را میسر نخواهد کرد.اما دو آرزوی زمانی تا حدی با هم در تضاد هستند . پیرازلی آگاه است اما جاودانه نیست . کودک ابدی ، جاودانه است اما آگاه نیست. این دو با یکدیگر تضاد زمانی دارند. آرزوهای مکانی هم با هم تضاد مکانی دارند. شما نمی توانید هم بانوی زیبا باشید و هم  مانند یک جان موفق از بانوی زیبا لذت ببرید.

 

رابطه ی دیالکتیکی پیچیده ی این چهار آرزو با یکدیگر در دو سوی زمان و مکان ، دوگانه های بی شماری را بوجود می آورد. برای مثال ، آرزوی لذت  دوگانه های لذت و رنج ( در سطح هستی شناسی) خیر و شر (در سطح معرفت شناسی ) و حق و ظلم را در سطح جامعه شناختی ایجاد می کند. تمامی اندیشه ی ما توسط این چهار آرزوی زمانمند و مکانمند که در رابطه ی ما با جهان معنا می یابد ، استوار شده است. این کد نهایی تحلیل اندیشه ی متافیزیکی و مفهوم خیالی خدا است. خدای توحیدی تجسد چهار آرزوی بنیادین است. رانه ای که در پس ایمان به این مفهوم خیالی در کار است همین چهار آرزو و ابرآرزوی حل تضادهای درونی و تجسم آن در یک شخص است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:17  توسط امین قضایی  | 

خدا بالای سر شماست اما شیطان در درون شماست. خدا همه جا هست اما مطمئنا نه زیر پتو. پس ای کسانی که ایمان آورده اید شیطان  به شما نزدیکتر است  یا خدا. 

کاندوم انسانی ترین وسیله ای است که بشر اختراع کرده است. قدرت تمیز تمایل جنسی از تولیدمثل عالی ترین معیار شعور انسانی است.

سکس انسان را می زاید و سرکوب آن خدا را.

ارضای نیاز فراروی از آن هم هست. تحقق سکس بی اهمیت شدن آن هم هست. این بزرگترین دیالکتیک پیشرونده ی جامعه ی بشری است. ابر دیالکتیک نیاز مسئله را بسیار ساده می کند : نیاز خود را ارضا کنید تا بنده ی تصور و کژدیسگی آن نشوید.

 اما دیالکتیک منفی آرمان زهد چنین است : حذف نیاز تقویت آن است. ماندگاری انسان در نیاز و تبدیل به جانوری حقیر.

فرهنگ سرکوبگر پدرسالار از  تمایل جنسی تنها خواست و تمنای آن را باقی می گذارد. زبان خانواده هنر تبدیل تمایل جنسی به تمنای موهوم . امر موهوم تنها یک جای خالی است یک سه نقطه .... است که با هرچیزی پر می شود.

کسی که می پندارد اسیر شهوت خویش نیست اسیر تصور آن است.

فرمول سرکوب بسیار ساده است : تبدیل تمایل جنسی به تمایل..... انسان  با سرکوب نیاز به خود ی نیاز تبدیل می شود.

خوبی چیست ؟ من از شما می پرسم ؟ یک بورژوای بخشده در میان بورژواهای بد . آموزگاری بخشنده در میان آموزگارانی عبوس. بازجوی خوب در میان بازجوهای بد. خوبی چیست؟ لحظه ی ترحم پدر. فرصتی برای پشیمان شدن. خوبی همیشه به قدرت تعلق دارد. اما بگذارید ما شر باشیم. شیطان شهوت است و فقط به همین خاطر شیطان شر است. 

شیطان شر است اما تمامی شرارت ها  به نام خدا  انجام می شود. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:27  توسط امین قضایی  | 

 

 

مسئله ی انکار هلوکاست توسط محمود احمدی نژاد تنها یک نمونه ی اتفاقی از حماقت یک دیکتاتور کوچک و مسخره نیست. عناصر جمهوری اسلامی به کرات تلاش می کنند تا هلوکاست را یک افسانه بخوانند و در جدی ترین کار خود در سال 86 هم سمیناری با همین نام در دانشگاه تهران برگزار کردند.( که بنا به درخواست چند خاخام یهودی که برای این سمینار دعوت شده بودند نام این سیمنار تغییر یافت.)در این میان مثلا پژوهندگانی هم دست به قلم شدند که جدی ترین آنها را شاید بتوان در نوشته ای در مرکز اسناد انقلاب اسلامی از فردی به نام محمد علیخانی یافت. که در اینجا این مقاله ی یکطرفه و متعصبانه را بررسی می کنیم

 http://www.irdc.ir/fa/content/5033/default.aspx

 

کشتار دسته جمعی یهودیان در اردوگاه های کاری اجباری واقعیتی مخوف است که هیچ ابلهی قادر به انکار آن نیست. اما پژوهشگرانی هستند که نسبت به برخی از اسناد و جزئیات امر شک و تردید روا داشتند که اصلاحا آنها را تجدید نظرطلبان می خوانند. اما عناصر جمهوری اسلامی با وقاحت تمام کل ِ هلوکاست و کشتار یهودیان را انکار می کنند و آنرا افسانه می خوانند . علیخانی در مقاله ی خود از برخی از استدلالات تجدید نظر طلبان سوء استفاده می کند اما در نهایت در پایان مقاله اش حرف احمدی نژاد را در دهان روژه گارودی می گذارد :

 

" «رژه گارودی»، عضو جنبش مقاومت فرانسه در زمان جنگ دوم، که او نیز بر اساس تحقیقات محققین پیشگفته، نشان می‌دهد که هلوکاست صحت ندارد و یک افسانه ساختگی است. "

استدلال تجدید طلبان که علیخانی بخشی از آنها را با گزافه گویی های خود در می آمیزد ، معمولا به چند جنبه ی جزئی اشاره دارد :

1.       حزب نازی هیچ خط مشی رسمی و قصدی برای قتل عام یهودیان نداشت. ( خواننده باید در نظر داشته باشد که دلیل چنین ادعایی پوچی این است که این اردوگاه ها از چشم مردم پنهان نگاه داشته می شد.اگر چه متون فاشیست ها مملو از ضرورت نابودی یهودیان است.)

2.       حزب نازی از اتاق گاز برای قتل عام یهودیان استفاده نکرد.

3.       عدد 5 تا 7 میلیون نفر کشته اغراق آمیز است. و تعداد واقعی کشته شدگان کمتر از این مقادیر است.

 

 1  هیتلر بی خبر از همه جا

استدلال عمده ی تجدید نظرطلبان این است که هیچ سندی مبنی بر دستور کتبی از سوی هیتلر وجود ندارد و تنها مدارک شفاهی موجود است. علی خانی به مورخ طرفدار رایش اشاره می کند که :

ایروینگ پس از یک کار شش ساله بر روی اسناد سری شوروی سابق اولین بیوگرافی کاملاً مستند هیتلر را منتشر کرد که با نام (جنگ هیتلر) جنجال فراوانی به‌پا نمود و کار وی را به دادگاه کشانید. ایروینگ در کتاب جنگ هیتلر مدعی است که اصولاً در دوران جنگ هیچ نوعی از کشتار یهودیان (هلوکاست) در کار نبوده است.

استدلال کودکانه ی علی خانی این است که ایروینگ مورخ معتبری است ( که البته نیست و در واقع وی بسیار رسوا است و رابطه ی او با احزاب فاشیستی در دادگاه به اثبات رسیده است . )و این مورخ هلوکاست را انکار کرده است، پس استدلال علی خانی هم معتبر است !( ایا مورخین دیگر که وجود هلوکاست را تایید کرده اند معتبر نیستند!)  اما استدلال اصلی ایروینگ این است که هیتلر دستور کتبی صادر نکرده و از کشتار یهودیان خبر نداشته است.  استدلال ایروینگ بر حرف آیشمن   یکی از جنایتکاران فاشیسم در دادگاه استوار است که می گوید  "من دستور کتبی ندیدم ، تنها چیزی که می دانم این است که هایدریش به من گفت : رهبر دستور نابودی فیزیکی یهودیان را داده است. او این حرف را به همان وضوحی گفت که من اکنون آنرا در اینجا تکرار می کنم"

ایروینگ می گوید که منظور هیتلر نابودی یهودیت است و نه کشتار یهودیان. مورخین دیگر به درستی مدعی می شوند که یک مورخ نباید در متن برای مقاصد خویش دست ببرد. پس ایروینگ ، این پروفسور بدنامی که علی خانی به وجودش افتخار می کند ، برای اثبات ادعای خود مستندات را دستکاری کرده است.


برای رد این ادعا به سندی اشاره می کنیم که نشان می دهد هیتلر از کشتار یهودیان آگاه بوده است. در گزارشی در دسامبر 1942 ، سندی با عنوان "گزارش به رهبر درباره ی پارتیزان های جنگی" از هیملر در دسترس است که از کشته شدن 361 هزار و دویست و یازده نفر یهودی در خلال ماه های آگوست و نوامبر 1942 خبر می دهد.(تصویر زیر)

 

علی خانی می نویسد :

(شایان ذکر است،ایروینگ برای کسی که بتواند ثابت کند هیتلر از هولوکاست مطلع بوده جایزه‌ای به مبلغ 1000 پوند تعیین کرده است.)

 

دومین سند به سخنرانی موجود هیملر در جمع افسران SS  در چهارم اکتبر 1943 مربوط می شود . هیملر به وضوح تمام می گوید :

"من از تصفیه یهودیان و نابودی مردم یهود صحبت می کنم. این یکی از چیزهایی است که براحتی گفته می شود. یهودیان در حال نابود شدن هستند. هر عضو حزب نازی به شما خواهد گفت : " بله مشخصا این برنامه ی ماست" ما داریم یهودیان را نابود می کنیم ."

برای حذف این سند ، منکرین هلوکاست تعمدا نابود کردن را براندازی ترجمه  و تفسیر می کنند! هیملر در جای دیگری بوضوح از واژه کشتن استفاده می کند : " ما وظیفه داریم که برای مردم خودمان ، این مردمانی ( یهودیانی) که می خواهند ما را بکشند ، را بکشیم."

 

2.  اتاق های گاز ساختگی

علی خانی با اتکا به گفته های مرید فاشیست خود ادامه می دهد :

ایروینگ معتقد است که اولاً، در آشویتس و سایر اردوگاه‌های نازی اتاق گاز وجود نداشته است. ثانیاً، هیتلر هیچ اطلاعی از وجود اتاق‌های مرگ و برنامه سازمان‌یافته برای کشتار یهودیان نداشته است..... فرد صاحب ‎نام دیگر در این عرصه «فرد لوختر» آمریکایی است. لوختر مورخ نیست بلکه مهندس متخصص ساختمان زندان است. او برای تحقیق به لهستان رفت و در بازگشت گزارش 196 صفحه‌ای خود را منتشر کرد که به گزارش لوختر معروف است. او در این گزارش وجود اتاق‌های گاز را منکر شد. او ثابت کرد که اتاق‌های گاز در آشویتس و سایر اردوگاه‌های لهستان پس از جنگ دوّم جهانی با هدف جلب توریسم به‌وسیله حکومت کمونیستی لهستان احداث شده است.

استدلال اصلی منکرین این است که هیچ اتاق گازی وجود نداشته جز اتاق های کوچکی که برای شپش زدایی یا مقاصد دیگر استفاده می شده و نه برای انسانها و یا بعد از جنگ برای نمایش ساخته شده است.

اشاره ی علی خانی به گزارش لوختر است. لوختر مقادیر بسیار کمی از سیانید در اتاق های گاز در سال 1988پیدا کرد. این گزارش را اغلب به عنوان شاهد به کار می برند مبنی بر اینکه در این اتاق ها از سم استفاده نمی شده است.با وجود دشواری یافتن ماده ای بعد از 50 سال ، پروفسور جان مارکویش و تیم اش با استفاده از تکنیک های میکرو دیفوژن برای امتحان سیانید در نمونه ها ، غلظت زیادی از سیانید را در اتاق ها یافتند. لازم به ذکر است که علی خانی با دروغ بسیار از مباحث مربوطه ،سریعا نبود هلوکاست را نتیجه می گیرد.

 

3 / چانه زنی در اعداد

 منکرین و تجدید نظر طلبان تعداد واقعی کشته شدگان را از شش میلیون  به یک میلیون نفر و حتی کمتر سیصد هزار نفر تقلیل می دهند. آنها مدعی هستند که حکومت شوروی عمدا این تعداد را افزایش داده است. علی خانی درباره ی تعداد کشته شدگان چیزی نمی گوید چون قرار است به طور کامل کشتار را انکار کند.

حزب نازی خود مدارکی از تعداد کشته شدگان را مستند کرده بود. در ژانویه 1943 هرمان هوفل از سران SS ، نامه ای به آدولف آیشمن ارسال می کند و تعداد کشته شدگان یهودی در اردوگاه ها را ذکر می کند. تصویر این تلگراف را در زیر مشاهده می کنید. این تلگراف تنها کشته شدگان در سال 1942 را  در چهار اردوگاه (  و نه تمام اردوگاه ها) یک میلیون و  دویست هزار نفر ذکر می کند. گزارش کورهر از یک مرکز آمار SS، ذکر می کند که دو میلیون و چهار صد و پنجاه و چهار هزار یهودی به اردوگاه کاری اجباری فرستاده شدند یا در قتل عام کشته شدند. گزارشاتی از این دست بسیار زیاد است.

 

دولت جمهوری اسلامی خود یکی از عاملین کشتار دسته جمعی مخالفین و فعالین چپ گرا است. یهودستیزی آشکار دولت فاشیستی جمهوری اسلامی در کنار توجیهات بیهوده و عوام فریبانه ی فاشیست هایی مانند علی خانی ، آنچنان زمخت و کریه است ، که نیازی به استدلال  ، تحلیل یا نقد جدی تر ندارد . تلاش من بیشتر نشان دادن توجیهات شبه علمی است که در کنار ایدئولوژی مخوف قرار می گیرد. اینکه چگونه یاوه ترین نتایج جامه ی ظاهری یک پژوهش تاریخی را به خود می گیرند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 3:43  توسط امین قضایی  | 

نقد من متوجه آنچه جامعه شناسان می گویند نیست مسئله بر سر رفتار و موقعیت ایشان است.

فقرشناسی تجربه ی زنده فقیر از عمیقترین پیچیدگی روابط شهری است. تناقضات فرد و جمع در موقعیت فقر جلوه گر می شود. فقیر از بهترین نقطه نگاه برای درک تناقضات اجتماعی برخوردار است. فقرشناسی دانشی با همان منطق نظریه فمینیستی نقطه نگاه٬ است.

مسئله اینجاست که جامعه شاس آکادمیک به جهت موقعیت فرادست خود از نقطه نگاه مناسبی برای بررسی جامعه برخوردار نیست. برای جامعه شناس فقر یک پدیده ی اجتماعی با علت هایی قابل پژوهش است اما برای فقرشناس ، فقر یک موقعیت زیستی و زنده است که تضاد و پیچیدگی های این موقعیت مشخص و شخصی نزدیک ترین ارتباط را با تناقضات و پیچیدگی های کل جامعه دارد.

بنابراین فقر به مثابه یک موقعیت زیستی شهری ، همزمان شهرشناسی و جامعه شناسی است.

فقرشناسی بیوگرافی فقیر نیست بلکه حرکت از تضادهای زندگی شخصی به سوی درک تضادهای کلیت ساختار است. تنها فقر شناسی قادر به اندازه گیری اختلاف پتانسیل مداراجتماعی است. درک تضاد فقرشناسی را با مفهوم دهک های جامعه شناسی مقایسه کنید. جامعه شناسی بورژواشناسی است. اثبات بلاهت است . تنها نشان می دهد که چگونه تعصب به حماقت تبدیل می شود.

فقرشناسی از نظریات جامعه شناسی به شناخت خود ِ جامعه شناس می رسد. فقرشناسی نشان می دهد که چگونه تضاد طبقاتی به تمامی سطوح رفتارهای فرهنگی روبنایی و ایدئولوژیک کشیده می شود تنها کافی است به مثال زیر دقت کنید :

یک زن ساختارشکن بورژوا فمینیست است و یک زن ساختارشکن پرولتر جنده!

چگونه یک زن فقیر می تواند استقلال اقتصادی پیدا کند؟ آیا محیط های کار زنان ، غالبا همان محیط های کار بورژوازی نیست؟  در زیر مشاهده می کنید که جمله ی فوق چگونه تبدیل به پیش داوری های رایج می شود :

اگر یک منشی زن آرایش غلیظ کند و خوش برخورد باشد احتمالا با کارفرمایش رابطه ی جنسی دارد. اگر یک زن مدیر آرایش غلیظ کند و خوش برخورد باشد ، حتما مردمدار و سانتی مانتال است.

مسئله جامعه شناسی بیان حقیقت است اما کدام حقیقت ؟ مسئله ی فقرشناسی کسب قدرت بیان هم هست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:32  توسط امین قضایی  | 

تقدیم به بیتا صمیمی زاد

شعری از نسیم روشنایی

 

 

رفیق سرخ شهر خاکستری

خیابان های داغ متحجر

با اشباحی گیج و یخ زده

و کافه های پر هراس،

به تو فکر می کنم

به تو

که باز در بی مکانی و بی زمانی متعفن اوین

در سلولی تحمل ناپذیرتر از زندگی

با چشمان عصیانگرت

به نقطه ای خیره می شوی

در خشم و نومیدی تاب می خوری

تاب می آوری

تلخ

تاب می خورم

تلخ

و سیگارهایم کام نمی دهند

وقتی تو نمی توانی...

بیزارم از فاشیسم

که لحظه هامان را می دزدد

زندگی مان را به یوغ می کشد

لذت و آزادی مان را می بلعد.

بیزارم از خدا

که با او همدست است.

به تو فکر می کنم

به تمام انقلابی ها

 و چنگک هایی مذاب بر سینه ام فرومی روند.

 

14-4-1388

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:36  توسط امین قضایی 

مذهب بدترین پدیده ی انسانی و اسلام بدترین مذهب است.

 مذهب بدن را قفس روح می داند اما به قول فوکو این روح است که قفس بدن است.

مذهب در بنیادین شکل روانی خود مازوخیستی است که اگر  با بخار  سادیستی ناسیونالیسم بجوشد  فاشیسم شکل خواهد گرفت.

پس فاشیسم سادو  مازوخیستی است توده هایی مازوخیست که خود را وقف رهبر= پدر و مادر=وطن می کنند. فاشیست در تخیل حضور پدر و آغوش مادر به سر می برد. فاشیسم روان پریشی در خاتمه ی روان نژندی مذهب است.

اسلام سیاسی فاشیسمی است که می خواهد مرزهای دولت ملت ها را در نوردد و در وحدتی خیالی یک امپراتوری شرقی پیوند بزند. بورژوازی غرب هنوز شرم داردکه جمهوری اسلامی را فاشیسم بخواند. هرگونه تحلیلی از این رژیم بدون اتکا به نظریه فاشیسم خیانت به جنبش انقلابی است.

رهبر پدری است که زبانش را نمی فهمیم اما حضورش را احساس می کنیم. فاشیسم توده ها را به سطحی پیشا نمادین باز می گرداند. حضور پدر از هر گونه معنایی تهی می شود. ولایت مطلقه ی فقیه در ساختار روانی خود معادل است با حضور مطلق سرکوب تمایلات جنسی.

 ریشه فاشیسم جمهوری اسلامی در اسلام است . جنگ اسلام خوب با اسلام بد چیزی نیست جز جنگ نیروهای مازوخیستی اسلام با توان بالفعل سادیستی آن.

سادومازوخیسم فاشیسم بزرگترین نیروی جنگی خود را در تجاوز جنسی می یابد. تجاوز های جنسی در زندان های جمهوری اسلامی عریان سازی ناگهانی روح سادیستی فاشیسم است. در اینجا تمامی لفافه های زبانی کنار زده می شود. انتقام فاشیستی ذاتا تجاوز جنسی است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:9  توسط امین قضایی  | 

تقدیم به بیتا صمیمی زاد که در چنگال دیکتاتوری اسیر است.

 

تنها نزد مردمان بی دست و پا ، چلاقی یک دست پادشاه است.

 

دیکتاتور با قدرت خود کور می شود. او مایل است در دیگران تنها انعکاسی از قدرت خویش را بیابد پس اندکی بعد چیزی جز خودش نخواهد دید. اطرافیان همواره همان چیزهایی را می گویند که او می خواهد ، همان کارهایی را می کنند که مورد رضایت اوست. او مانند یک منبع نوری در اتاق آینه تنها مجبور است خودش را ببیند، دیگران تنها او را منعکس می کنند و نه خودشان را . دیکتاتور در بازی انعکاسی میل همواره شکست می خورد ، آنچه برای دیگران اوج است برای او تنها یک خلاء است.

 

جنون ماهیت دیکتاتور است ، وقتی همه چیز برای او تحقق می یابد و از روابط تعادلی ارزش یعنی  سنگ بنای عقلانیت جامعه جدا می گردد ، همزمان تمامی عقلانیت را هم از دست می دهد. تصور کنید شما یک دیکتاتور هستید.  شما در اوج قدرت هستید و از ثروت و لذت بهره مند. اگر تمامی عقلانیت های جامعه ، نزدیکی به قدرت ( یعنی شخص شما) برای بهرمنده ی از ثروت و لذت باشد ،آنگاه شما عقلانیت را از دست خواهید داد چون عقلانیت در نهایت ابزاری جز برای تبدیل شدن به شما نیست.  از اینرو دیکتاتورها رفتارهای جنون آمیز به خرج می دهند. آنها مجبور اند تنها غریزه مرگ و پرخاشگری را در مقابل غریزه ی لذت و عشق تقویت می کنند. به همین سبب تمامی پادشاهان افسانه ای در پی جاودانگی بودند ، تحقق صوری ارزش مصرف ، دیکتاتور را در سطحی از هستی شناسی خیالی قرار می دهد : جاودانگی ، تقدس ، خردمندی ناب و ….

 

اجازه بدهید شکست دیکتاتور در بازی انعکاسی میل را نشان دهیم : فرمول بسیارساده است : میل همواره میل به ابژه ای است که بیشترین نزدیکی را به ابژه ی  اصیل از دست رفته داشته باشد. اما مشکل دیکتاتور آنجاست که ابژه های میل بلافاصله حضور دارند و هیچگاه در موقعیت غیاب قرار نمی گیرند تا به ابژه ی اصیل و از دست رفته شباهت داشته باشند. میل به ابژه ی همیشه حاضر ، ساختار معیوب مکانیزم میل ورزی دیکتاتور است. ابژه ی همیشه حاضر هیچگاه ، میل به ابژه ی اصیل را انعکاس نمی دهد. شما به سادگی می توانید اینرا در عمل خوردن تجربه کنید. یک سفره ی بی اندازه رنگین  ، بعد از مدتی اشتهای شما را برای غذا کور می کند.

 

چرا برای یک دیکتاتور جان انسانها اینچنین بی ارزش است ؟ دیکتاتوری تنها یک مکانیزم برای کاربرد قدرت دارد : اراده به سرعت و با قاطعیت رنگ واقعیت به خود گیرد.  بنابراین قدرت از مجرای اراده و فرمان ، به غریزه مرگ و پرخاشگری دیکتاتور متصل می شود. برای این اراده گستاخی بزرگ اینجاست که توده ها در رابطه با قدرت خواهان مبادله باشند. دیکتاتور ها به سبب منطق مبادله از انتخابات و دموکراسی بیزار هستند . از نظر انها دموکراسی یعنی این مبادله که مردم به رهبر قدرت بدهند و رهبر در مقابل انها را هدایت کند. دیکتاتور دچار این توهم است که قدرت خویش را از تفویض مردم نمی بیند بلکه با میل پرخاشگری خود اشتباه می گیرد و گمان می کند قدرتش منبعی روانی و بعضا متافیزیکی دارد. از اینرو رابطه ی دیکتاتور با مردمش رابطه ی الهی ، مجازات و پاداش است و نه مبادله ای.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:15  توسط امین قضایی  |