ساختارگرایی ، از آنجایی که جهان معرفت بشری را ساختار می داند در پی بازسازی لحظه ای برمی آید که این ساختارها از قطعات اولیه ساخته شده باشند. این لحظه برای انسان شناسی ساختارگرا ( استروس) وضعیت بدوی و برای روان کاوی پساساختاگرا ( لکان) وضعیت کودکی است. این شناختی است که برای درک چیزها ، تبارآنها را می جوید. فرزندان منحرف تبارشناسی نیچه ای ، می پندارند گذشته چیزی از حال به ما می گوید. اما اعتقاد دارم که آنها درباره ی شناخت بشری به راه خطا رفته اند. واکاوی ساختار به دو تایی ها و قواعد اولیه همراه با شاه کلید زنای با محارم ، درکی از این مسئله ندارد که شناخت به جای یک ساختار ، وضعیتی است که در یک حلقه ی دیالکتیکی می چرخد : در واقع شناخت محصول تحمیل پیش انگاره ها بر ابژه و طرح افکنی پدیده ای جدید است و سپس وضعیت جدید پیش انگاره هایی در سوژه ایجاد می کند که به نوبه ی خود دوباره بر ابژه تحمیل می شود.
در نتیجه گذشته به جای اینکه از حال به ما بگوید ساخته ی زمان حال است !
دو نوع آگنوستی سیسم وجود دارد: نمی دانم گرایی دیالکتیکی و نمی دانم گرایی نسبی گرایانه . نسبی گرایی و چشم اندازی گرایی می پندارد که هر شناختی به سبب موقعیت نسبی سوژه و چشم انداز تنها به شناخت نسبی از ابژه دست می یابد . اما نمی دانم گرایی دیالکتیکی ، پذیرش بی نیازی نسبت به شناخت ماهوی ابژه است. نسبی گرایی می گوید آنچه من می گویم تنها توصیفی از یک زاویه به حقیقت است . دیالکتیسین می گوید من اصلا نیازی به توصیف حقیقت ندارم بلکه با تغییر بر روی ابژه ، تضادهای خود با آنرا رفع می کنم. در مقابل دیالکتیسین ها ، شالوده شکنی دریدا که با پیدا کردن سیم قرمز و سفید سعی در خنثی کردن بمب ساختار سرکوبگر را دارد ،یک بازی کودکانه است.
شناخت سقوط در پیش انگاره هاست. پست مدرنیسم بحران توصیف گرایی بورژوایی است . انها هرگز نفهمیدند که شناخت دیالکتیکی مارکسیستی پراتیکی است میان سوژه و ابژه. دیالکتیک مارکسیسی به رابطه ی میان سوژه و ابژه دو بعد می دهد : رابطه ای چرخشی و دیالکتیکی و دوم رابطه ای فعالانه و تغییر دهنده به جای رابطه ای توصیف گرانه و تاملی.
روش شناسی دیالکتیکی ،آغاز فلسفه ای جدید برای یک عصر جدید است. تنها دیالکتیک پراتیکی است که ما را از شر عنکبوت های توصیف گرا رها می کند . عنکبوت هایی که با تار و پود توصیفات بیهوده ، بقایای عمارت کهنه ی فلسفه ی تاملی هستند.
